تبلیغات
ما جماعت چاپلین ندیده
بعضی وقت‌ها که خواب می‌بینم |

حرف‌های ناهموار

 

بعضی شب‌ها هستند که خواب‌ها هجوم می‌آورند سمت آدم و همچین آدم را محاصره می‌کنند که نمی‌توانی تکان بخوری و صبح کرخت از خواب بیدار می‌شوی و به زمین و زمان حرف‌های ناجور می‌زنی که چرا خواب‌ها دست از سرم بر نمی‌دارند؟! واقعا چرا خواب‌ها دست از سرم بر نمی‌دارند. از خواب دیدن خوشم می‌آید اما اینکه صبح بیدار شوم و ببینم با همان دستی که در خواب مشت کوبیده‌ام به دیوار مشکل پیدا کرده‌ام و تکان نمی‌خورد و درد شدید دارد، چه می‌توان کرد؟ دیشب با مشت به دیوار کوبیدم و امروز دست‌درد امانم را بریده و می‌خواهم سر بگذارم به کوه و دشت. البته کوه و دشت جای خوبی است. خوب است آدم خواب کوه‌ها را ببیند و دشت‌ها را. آن روزها که در کوه‌ها هستم و در دشت‌ها، صبح اخلاق خوبی دارم و به کسی حرف‌های ناهموار نمی‌زنم. دیشب البته خواب دیدم کنار دریا هستم و داریم توی یک رستوران غذا می‌خوریم. الان که به آن رستوران و غذاها و آدم‌های توی خوابم فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر خواب‌ها می‌توانند صمیمانه هم باشند اما این دلیل نمی‌شود مشتی که توی خواب به دیوار زده‌ام را فراموش کنم و دستم درد نداشته باشد. دیشب البته خواب دیدم که سر تمرین تئاتر هستم و با کارگردان بحثم شده و داریم سر همدیگر داد و بیداد می‌کنیم و من می‌گویم تو متن را نفهمیده‌ای و او می‌گوید تو نفهمیده‌ای و من از واقعیت برایش مثال می‌آورم که یادت می‌آید در فلان‌جا، فلان حرف را زدم و درست بود و تو حرف درست نمی‌زدی و دعوا کردیم و حرف‌های ناهموار زدیم به هم. در خواب‌های من آدم‌های زیادی می‌روند و می‌آیند و مکان‌های زیادی هست که می‌روم. خوبی خواب این است که مرز ندارد؛ هیچ مرز ندارد. اما مشتی که به دیوار کوبیدم و حالا دستم درد می‌کند را نمی‌دانم کجای دلم بگذارم.


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در شنبه 9 شهریور 1392 و ساعت 07:32 ب.ظ
دعوت به خواندن مجموعه «دلفین‏‌ها در خواب‏‌هایم شنا می‏‌کنند» شعرهای ساره دستاران | از همین حرف ها ,

اسب و باد و عکس

 

اجازه بدهید بگویم اصلا به راحتی نمی‏‌توانم از کنار اسب‏‌ها بگذرم، مخصوصا اگر پای باد هم در میان باشد و باد خاطره‏ای هم جابه‏‌جا کند. دارم از یک شعر حرف می‏‌زنم که تمام این عناصر را در خودش دارد. اسم شعر «اسب و باد» است. بگذارید شعر را تمام این‏جا نقل کنم: «دوست داشتن تو / اسبی سرکش است / تو را آن‏گونه دوست دارم / که اسبی رم کرده / باد را» این شعری است از ساره دستاران که در کتاب «دلفین‏‌ها در خواب‏‌هایم شنا می‏‌کنند» چاپ شده. در این نوشته اصلا نمی‏‌خواهم بگویم شعرهای دستاران چه ویژگی‏‌هایی دارد و چه ضعف‏‌هایی حتی، بلکه می‏‌خواهم شما را به خواندن یک مجموعه شعر دعوت کنم که نشر آموت منتشر کرده. می‏‌خواهم از حس‏‌هایم درباره مجموع‌ه‏ای حرف بزنم که در کنار ضعف‏‌هایی که ممکن است داشته باشد مجموع‌ه‏ای خواندنی و جذاب است. روانی شعرها وجه ممتاز آن‏‌هاست. شما می‏‌توانید به راحتی با یک مقوله خیال‏‌انگیز مواجه بشوید. مثلا شعر اول این مجموعه را اگر بخوانید می‏‌توانید ببینید که خیال چه جایگاهی در این مجموعه دارد. اسم شعر «آجرها و پرنده‏‌ها» است. دستاران در این شعر می‏‌گوید: «عشق تو / پرنده‏‌ای بود / که جای یکی از آجرهای دیوار / لانه کرد / دیواری است / عشق تو / تک‌‏تک آجرهایش / پرنده» می‏‌بینید که یک مقوله‏‌ای مثل آجر که روحی سرد دارد در این شعر جان می‏‌گیرد و به پرواز در می‏‌آید. از این دست اتفاق‏‌ها در این کتاب زیاد رخ می‏‌دهد. یک وقت‏‌هایی هم هست که اتفاقات شعری این کتاب در عکس‏‌ها می‏‌افتند. من عکس‏‌های شاعران را دوست دارم. وقتی عکسی پایش وارد شعر می‏‌شود انگار دارد خیال در شعر وارد می‏‌شود، خاطره در شعر وارد می‏‌شود یا چیزی شبیه نوستالژی راهش را به شعر باز می‏‌کند. مثل این: «کافی است دستم را بگیری / از درون این عکس‏‌ها» چیزی شبیه حسرت در این تکه از شعر وجود دارد. حسرتی عاشقانه البته. پس شد «اسب» و «باد» و «عکس». این‏‌ها عناصری است که من به آن‏ها علاقه دارم. از همان ابتدا هم اعلام کردم که می‏‌خواهم شما را به خواندن این مجموعه دعوت کنم بنابراین می‏‌گویم این شعر را بشنوید: «گاهی وسط کار / رها می‏‌کنم و / می‏‌روم / تا دریای شمال / دریای جنوب / می‏‌سی‏‌سی‏‌پی / با همین قایق کاغذی روی میزم» بسیار خب اگر بخواهم شعرهایی که در این کتاب دوست دارم را باز نشر بدهم لذت خواندن کتاب از دست می‏‌رود. اما همین چند خط بالاتر گفتم که عکس‏‌ها را در شعر دوست دارم وقتی شاعر می‏‌گوید: «چه می‏‌شد اگر / تو آن یک نفری نبودی / که در عکس‏‌ها نیست؟» باز هم حسرت و باز هم نوستالژی. اصلا این حسرت‏‌ها و نوستالژی‏‌ها هستند که لحظات آدم را می‏‌سازند. این کتاب دو قسمت دارد. دفتر اول اسمش هست «هویج افتاد» و بخش دوم هم نامش هست «ناگهان ابر در آینه». شاعر یک‏‌جا هم در شعرهایش سرگردان می‏‌شود. جایی که نام شعرش را گذاشته «سرگردان» و در آنجا این‏‌طوری «خیابان‏‏‌های شهر» را توصیف می‏‌کند: «لطفا این‏‌قدر بوق نزنید! / این جنازه از خواب می‏‌پرد».


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در سه شنبه 7 خرداد 1392 و ساعت 05:54 ب.ظ
حرف‌های من درباره خسرو شکیبایی | از همین حرف ها ,

شکیبا باشیم

 

منبع: روزنامه فرهیختگان

بعضی شعرها هستند که آدم هی با خودش زمزمه می‌کند و مدام خاطره‌هایی توی ذهن آدم جان می‌گیرد. اصلا بعضی شعرها شبیه بعضی آدم‌ها هستند توی زندگی آدم. امروز داشتم توی خیابان قدم می‌زدم. خیلی وقت‌ها توی خیابان راه می‌روم و به خیلی چیزها فکر می‌کنم به شعرها و به آدم‌ها و به خیابان‌ها و به بسیاری چیزهای دیگر. این است که مدام دارم راه می‌روم و فکر می‌کنم. امروز اما وقتی داشتم می‌آمدم سر کار مدام این شعر را برای خودم زمزمه می‌کردم. «آزمودم عقل دوراندیش را، بعد از این دیوانه سازم خویش را آقای دکتر» این شعر را نمی‌شود بدون گفتن آقای دکتر خواند. اصلا این آقای دکتر سال‌هاست به این شعر چسبیده و شده است خاطره. همه «هامون‌بازها» این را می‌دانند و به محض گفتن این شعر این آقای دکتر می‌نشیند روی لب‌شان. این است که امروز مدام به یاد خسرو شکیبایی بودم بی‌دلیل. تنها به‌دلیل خواندن این شعر و به یاد آوردن این شعر توی خیابان. این است که با شعر و خیابان و خسرو شکیبایی و هامون و خیلی‌های دیگر همراه شدم. این شکیبایی همیشه برای من شبیه رویا بوده. من رویا زیاد دارم. آن‌وقت‌ها دلم می‌خواست اگر بازیگر شدم جلوی شکیبایی بازی کنم. او مرد و من هنوز نتوانسته‌ام بازی کنم توی هیچ فیلمی. البته اصلا این روزها به فیلم بازی کردن فکر نمی‌کنم. ولی به شکیبایی فکر می‌کنم. اصلا این فیلم هامون چیز عجیبی است نمی‌شود روی مبل نشست و یاد این فیلم نیفتاد. بعضی آدم‌ها و بعضی فیلم‌ها این‌طوری هستند؛ دوست‌داشتنی و شبیه خاطره. یادم است وقتی بچه بودم زیاد هامون می‌دیدم. هنوز هم آدم‌هایی هستند که این فیلم را می‌بینند. شما دل‌تان نمی‌خواهد یک‌بار دیگر هامون را ببینید؟ بعضی‌ها این‌طوری هستند، یعنی تاثیر زیادی توی زندگی آدم‌ها دارند و کاریش هم نمی‌شود کرد. نمی‌شود گفت اصلا این همه خوبی مال چه چیزی است. شکیبایی شبیه یک خوبی بود.


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در جمعه 18 اسفند 1391 و ساعت 05:58 ب.ظ
جزییات مراسم پایانی نخستین دوره جایزه داستان بیهقی اعلام شد | از همین حرف ها ,

سخنرانی سپانلو و مجابی در مراسم پایانی جایزه‌ی بیهقی

 

جزییات مراسم پایانی نخستین دوره جایزه داستان بیهقی اعلام شد.

به گزارش خبرنگار ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، آیین پایانی این جایزه ساعت 18 روز سه‌شنبه، هشتم اسفند، با سخنرانی محمدعلی سپانلو و جواد مجابی در تالار ایوان شمس برگزار می‌شود.

 به گفته‌ی بهاءالدین مرشدی - دبیر جایزه بیهقی -، در مراسم پایانی نخستین دوره جایزه داستان بیهقی، محمدعلی سپانلو و جواد مجابی در خصوص جنبه‌های داستانی و نوشتاری تاریخ بیهقی سخنرانی می‌کنند و نشستی با حضور داوران مرحله دوم ابوتراب خسروی، اسدالله امرایی، احمد اکبرپور، محمدعلی علومی، احسان شاه‌طاهری، میثم غفوریان‌ صدیق و مهسا محب‌علی برگزار می‌شود.

 مرشدی متذکر شد: بخش اصلی این مراسم به اهدای جوایز برگزیدگان نخستین دوره جایزه داستان بیهقی اختصاص دارد و مراسم به همت انجمن داستان بیهقی، کانون آوای هم‌اندیشان جوان و با همکاری معاونت امور اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران برگزار می‌شود.

 علاقمندان برای اطلاع از اخبار تکمیلی می‌توانند به سایت انجمن www.bayhaqi-story.ir مراجعه کنند.


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در یکشنبه 6 اسفند 1391 و ساعت 08:18 ب.ظ
ستون رویاهای بدون امضا که در سه‌شنبه‌های روزنامه فرهیختگان منتشر می‌شود: | از همین حرف ها ,

ما درخت نمی‌خواستیم

 

منبع: فرهیختگان

این روزها که زمستان است عین تابستان شده یا بهار. گرما خودش را جوری نشان می‌دهد که انگار هیچ‌وقت زمستان نبوده و نیست این روزها . این است که باید توی گرما راه بروی و فکرهای گرم بکنی. فکر آن روزی که مهم‌ترین درخت‌های زندگی‌ام یکی درخت نارنج بود توی حیاط مادربزرگ و یکی درخت انجیر بود توی حیاط خودمان و دیگری هم درخت بادام بود که توی زمین پشت خانه‌مان بود و درخت‌های دیگری هم بود که انار بودند و هرکدام‌شان یک طعمی داشتند و توی حیاط آن یکی مادربزرگم بود. این روزها همه‌اش دارم به درخت بادامی فکر می‌کنم که توی زمین پشت خانه‌مان بود و درخت خوش‌ثمری بود و بادام خوب می‌داد و چغاله‌هایش هم ترد بودند و ما را وامی‌داشتند که از درخت بالا برویم برای چیدن چغاله. یعنی انگار نوبر بهاره چغاله... شاید این روزها که شکل هوا شبیه بهار است فکرهای این‌طوری می‌کنم و هوای زمین پشت خانه‌مان را کرده‌ام که روزی یک درخت داشت که بادام بود و حالا نیست. یعنی بعد از اینکه پدرم مرد درخت را بریدند. انگار با مردن آدم‌ها باید یک درخت هم قطع بشود. خیلی دلم گرفت از قطع شدن این درخت. مثل همان درخت‌های اناری که بعد از مرگ آن یکی مادربزرگم بریدند و هیچ نماند از طعم‌شان، از طعم «ترش» و «شیرین» و «می‌خوش» یا آن یکی درخت نارنج. اما یک درخت هست از این درخت‌ها که هنوز هم هست و خاطرات کودکی‌ام باهاش جلو آمده. درخت انجیر پیری که توی حیاط خانه خودمان است. همیشه این درخت برای ما مهم بوده. برادرم که همیشه بالای این درخت بود و باید انجیر می‌چید برای همسایه‌ها. درختی که تا بالای پشت‌بام همسایه رفته است و شاخه‌هایش هم ریخته آن طرف دیوار. درخت انجیر سیاهی که طعم «ترش» و «شیرین» دارد و هنوز هم هست. می‌گویند پای این درخت کودکی را خاک کرده‌اند که تا به دنیا آمده مرده و همیشه برای من او نگهبان یک قبر کوچک است. قبر کودکی که مرده. نمی‌دانم چرا همه این درخت‌ها یک مرده با خود دارند یا همان درخت معروفی که وسط میدان «آب‌پخش» در استهبان بود و قطع‌اش کردند و همه می‌گفتند اگر شاخه‌ای از آن جدا بشود یکی از بزرگان شهر می‌میرد. ولی همه‌اش را انداختند و شهر ماند بی‌درخت. شهر من پردرخت‌ترین شهر دنیاست که با دست کاشته شده. یعنی درخت‌های انجیر زیادی هست که آن را تبدیل کرده به بزرگ‌ترین باغ‌شهر دنیا. این است که هر از گاهی دلم هوای این را می‌کند که در این ستون از درخت‌ها بنویسم. و نوستالژی درخت‌ها را دارم. حالا می‌خواهم در این نوشته‌ها یک درخت بکارم تا سبز بشود و تناور. یعنی فکر می‌کنید همچین اتفاقی می‌افتد؟ من فکر می‌کنم خیال آدم همه کار ازش برمی‌آید. اما یک چیز هست که همیشه برایم عجیب بوده، اینکه درخت‌های شهرم بیشتر از آدم‌هایش است. این یعنی حکمرانی درخت‌ها در شهر. ولی خیلی عجیب است که تعداد بالای درخت‌ها نمی‌تواند آنها را از مرگ نجات بدهد اگر همین تعداد کم آدم نخواهند. ما آدم‌ها انگار میل به تخریب داریم. دوست داریم خیلی چیزها را از بین ببریم. میراثی صدها و هزارها ساله را همین‌طور ول می‌کنیم به امان خدا یا هیچ فکری برایشان نمی‌کنیم. درخت‌ها در معرض خطرند. همه درخت‌ها در معرض خطرند. و این خیلی اندوه‌آور است. یادم می‌آید آن سال که داشتیم تئاتر اجرا می‌کردیم توی نمایش احتیاج به تنه درخت داشتیم. دستیار صحنه را فرستادیم دنبال درخت که رفت و آمد و یک درخت سبز آورد و گذاشت وسط صحنه. درخت عجیبی بود. درختی که سال‌هاست ذهن مرا به خودش مشغول کرده. بعد از اجرا بود که پرسیدیم این درخت از کجا آمد و او هم خیلی خونسرد خیابان را نشان داد که یک درخت را از توی خیابان بریده و آورده. ما درخت نمی‌خواستیم ما المانی از درخت می‌خواستیم. سال‌ها بعد که به آن شهر رفتم هنوز جای درخت بریده‌شده هیچ درختی نبود. یک چوب خشک توی زمین بود و آن نشانی بود از درخت که روزگاری بود و ما کشتیمش.


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در سه شنبه 24 بهمن 1391 و ساعت 07:03 ب.ظ
درباره بیدل دهلوی | از همین حرف ها ,

دل ز اوهام غبارآلوده‌است

درباره بیدل دهلوی

 

منبع: روزنامه فرهیختگان

بعضی چیزها هستند که به جان آدم می‌نشینند. یعنی جوری رسوخ می‌کنند در جان آدم. عین شعرهایی از یک‌سری آدم که انگار ساخته شده‌اند که شعرهای‌شان جادو کنند با آدم.  یکی‌شان هم همین عبدالقادر بیدل دهلوی است. با شعرهایی که وقتی می‌خوانی جادوی‌شان آدمی را با خودشان می‌برند تا ناکجا. این ناکجا جای غریبی است. جایی است که هم هست و هم نیست. جایی که نامیش نیست و برای بردن است با خود که بروی و در آن غرق بشوی و غرق. همین عبدالقادر را اگر تک‌بیت یا تک‌مصراع تک‌مصراع هم بخوانیم پر است از زیبایی. همین زیبایی برای زندگی آدم کافی است. برای یک روز آدم بس است که خوشحال کند. اینها را از بیدل می‌نویسم برای خوشحالی همه. که همه بخوانیم و با هم خوشحال بشویم از این همه زیبایی وقتی که خاموشی را عین صلح می‌داند: «در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا» یا وقتی می‌خواهد از جاده و رفتن بگوید که می‌گوید: «جاده هر سو گشاده است آغوش، که دریده‌ست جیب صحرا را» انگار جاده تو را می‌خواند و هم به تو می‌گوید نرو. جاده عین فراق است، عین عین دوری است و عین اینکه من باشم و تو نباشی و چقدر بد است دوری. عین همان کلمه بیدل است که وحشی است و آزارنده وقتی می‌گوید: «دریده» انگار دارد زندگی آدم را به دو تکه تقسیم می‌کند انگار دارد همه اینها را می‌گوید که بگوید هم شادی است و هم غم و هم گشادگی است و هم دریدگی. می‌خواهد بگوید همه‌چیز در زندگی هست. بعد همین فراق است که رد درد می‌اندازد و بعد می‌شود مصراع درخشان دیگری: «عالم تمام خون شد و از چشم ما چکید» انگار بیدل این شعر را نوشته تا خون کند در جگر. همین‌هاست که می‌گویم عین خوشحالی است. عین یک پارادوکس وحشتناک است. هم لذت دارد و هم درد توام. انگار نوشته شده‌اند که هم آتش بزنند و بسوزانند و هم نشاط بیاورند برای جان آدم. یا این خط دیگر را ببینید: «می‌روم از خو‌یش ‌و حسرت گر‌م‌ اشک افشاندن است» انگار این رفتن است که مدام به مدام شکل عوض می‌کند و در جان شعر می‌نشیند. رفتن کلمه است و تصویر می‌شود. از تصویر بیرون می‌آید و زندگی می‌شود. در زندگی هست و واقعی است. واقعیت است که جاری است. جریانی است که انگار بیدل به راه می‌اندازد و هماورد می‌خواهد و حریف می‌طلبد. نمی‌شود به آسانی سراغش رفت. خودش را در میان شعرهای انبوهش پنهان می‌کند و باید لابه‌لای شعرها بگردی تا پیدایش کنی و به دستش بیاوری. این خاصیت بیدل است. این خاصیت شعر است. اینجا که می‌گوید را نگاه کنید: «فریب ساغر هستی مخور که چون ‌گرداب، به‌ جیب خویش اگر سر فرو بری چاه است» انگار دارد هشدار می‌دهد. دارد آدم را به راهی می‌خواند که زندگی است. این است که می‌گویم شعرهایش عین زندگی است. شبیه آرزو است و خیال. وقتی از آرزو هم می‌گوید عجیب است: «آرزوی دل‌، چو اشک از چشم ما افتاده است» یا این بیت که باز هم عجیب است: «کار سهلی نیست در هستی تماشای عدم، بر تحیر ناز دارد هر که ما را دیده است» انگار و انگار اینها نوشته شده‌اند برای همان تحیر. هم شاعر متحیر است و هم من که این شعرها را می‌خوانم. حالا بخوانید این شعر را: «عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست، تا ذره‌ای‌ که می‌رمد از خود نگاه اوست» یا هم بخوانید این را: «نیستم قابل یک‌ گام در این دشت چو عمر، لیک چندان‌که ز خود می‌گذرم می‌گذرد» همه اینها و بسیاری شعرهای دیگر هست که می‌شود از بیدل خواند و لذت برد. اما شعر بیدل یک مشکل هم دارد. آن هم اینکه خیلی وقت‌ها سخت می‌شود و از درک آدم می‌زند بیرون ولی زیبایی‌های تک‌بیت‌هایش آنقدر هست که مجبورت بکند با شعرها پیش بروی و ببینی این شاعر دارد چه کار می‌کند با شعر. اصلا انگار دارد خودش را به رخ می‌کشد و تکنیک‌هایش را یکی بعد از دیگری رو می‌کند. برای آنها که تکنیک‌های شعر کهن را می‌فهمند شعرها عجیب‌ترند و جذاب‌‌تر. شعرهای شاعری از سبک هندی. یک کتاب هست که می‌شود شعرهای گزین شده بیدل را در آن خواند. «دریا در بغل» کتابی که کریم رجب‌زاده آن را جمع کرده و شامل بیت‌هایی از بیدل است. این کتاب را اگر پیدا کردید حتما بخوانید. خیلی ساده آمده شعرها را گزینش کرده و آنها را هم مثل شعر نو تقطیع کرده. بعضی وقت‌ها اصلا فکر نمی‌کنی داری یک شعر کلاسیک می‌خوانی. انگار کن داری یک شعر از شاعری می‌خوانی که امروزی است و بسیار بسیار هم مدرن. «کف خونی/ که دارم/ تا چکیدن/ خاک می‌گردد/ چه سان گیرم/ به این بی‌مایگی / دامان قاتل را؟» این را رجب‌زاده به این شکل تقطیع کرده. خود بیت اصلا مستقل است. شاعری که شفیعی‌کدکنی در کتابی با نام «شاعر آینه‌ها» که شعرهای بیدل را گزینش کرده درباره‌اش گفته: «بیدل کشوری است که به‌دست آوردن ویزای مسافرت به آن، به آسانی حاصل نمی‌شود و به هرکس اجازه ورود نمی‌دهد ولی اگر کسی این ویزا را گرفت، تقاضای اقامت دائم خواهد کرد. شاید به این حساب او در میان بزرگان ادب ما، دیرآشناترین چهره شعر فارسی باشد... شعر بیدل معماری جدیدی است، با هندسه ویژه خویش...» ویزای ورود به کشور بیدل هم خواندن بیدل است به هر راهی که ساده‌ترین راه باشد. یکی از راه‌های ساده هم خواندن کتاب رجب‌زاده است. این کتاب به شما می‌گوید که چقدر خواندن بیدل خوب است، لذت‌بخش است و عین عین زندگی است. حالا این بیت را از غزل‌هایش بخوانید: «دل فتح و دست فتح و نظر فتح و کار فتح، گلجوش هر نفس‌زدنت صدهزار فتح».

 


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در جمعه 29 دی 1391 و ساعت 02:34 ب.ظ
رویاهای زمینی | از همین حرف ها ,
رویاهای زمینی من

این کتابی که نشر نی در آورده و اسمش را گذاشته «دنیای بی‌سامان» و زیرش نوشته «زمانی که تمدن‌های‌مان فرسوده می‌شوند» کلی رویا در خودش دارد که امین معلوف آنها را در این کتاب جا داده. این را می‌خواهم بگویم که رویاهای یک آدم را اصلا می‌شود تبدیلش کرد به یک کتاب. کاری که معلوف کرده. رویای دنیایی که سامان داشته باشد و از این «بی‌سامانی» بیرون بیاید. از اینکه زمین همین‌طور دارد گرم می‌شود و همه چیز دارد رو به نابودی می‌رود. قطع شدن درخت‌ها و کلی آلودگی‌های زیست‌محیطی که همه دنیا در آن سهیم هستند ما را رو به نابودی می‌برند. وقتی نابودی یک درخت مساوی است با نابودی چندین آدم، خب چرا خودمان به این فکر نکنیم که جلوی همه این «بی‌سامانی»ها را بگیریم. هرکس می‌تواند خودش کاری کند تا جلوی این «بی‌سامانی»ها گرفته شود. یعنی می‌خواهم بگویم ما می‌توانیم هرکدام‌مان از خودمان شروع کنیم و درخت‌ها و محل زندگی و طبیعت و آب‌ها و رودخانه‌ها و جنگل‌ها و کوه‌ها و دریاها و آدم‌ها را دوست بداریم. این‌طوری همه‌مان دست به دست هم می‌دهیم و دنیا را «بسامان» می‌کنیم. این یک آرزوی محال نیست. چیزی است که می‌تواند رخ بدهد تا این زمین را برای آینده‌های‌مان خوب و دست‌نخورده نگه داریم. زمین اصلا چیز عجیبی است، تنها جایی است که می‌شود رویش زندگی کرد. امین معلوف توی این کتاب یک حرف خیلی خوب می‌زند که حرف رویاهای من است: «وقتی که کشوری در پژمردگی فرورفته است، همیشه، می‌توان سعی کرد از آن مهاجرت کرد؛ وقتی که همه دنیا به پژمردگی تهدید شده است، گزینه‌ای برای رفتن و زیستن در جای دیگر وجود ندارد.» پس زمین ما یکی است. می‌خواهم بگویم زمین رویای من است، رویای تنها جایی که می‌شود در آن زندگی کرد. پس از رویاهایم باید خوب نگهداری کنم تا بهشان آسیبی نرسد.
نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در سه شنبه 2 آبان 1391 و ساعت 07:11 ب.ظ
خانه حسین منزوی در زنجان تخریب شد |

گل شکفته خداحافظ

فرهیختگان/بهاء‌الدین مرشدی:

«نام من عشق است، آیا می‌شناسیدم؟»

از آن شعرهایی است که وقتی می‌خوانی مجبور می‌شوی توی خودت فرو بروی. چون آدم را می‌برد به خاطره، به دوستی، محبت و حرف‌های خوب. حسین منزوی یکی از شاخص‌ترین غزلسرایان و ترانه‌سرایان ایران بود که شوریدگی‌اش راه به شعرش باز کرده بود.

غزلسرایی از خطه زنجان. این آدم‌ها با شعرشان می‌شوند میراثی برای ادبیات ایران و این میراث بی‌شک می‌ماند در ذهن‌ها. تا سال‌ها. اما همیشه رسم است خانه شاعران تبدیل به میراثی برای نگهداری خاطره آنها می‌شود. خیلی جاها هم می‌خوانیم مثلا فلان میز فلان کافه‌ای که فلان نویسنده روی آن می‌نشسته الان شده میراثی از همان نویسنده. اما انگار بعضی‌ها اقبال این را ندارند و منزوی انگار یکی از همین شاعران بداقبال است که بعد از مرگش خانه‌اش تخریب می‌شود. خانه‌ پدری حسین منزوی که این شاعر در آن متولد شده بود و خودش هم سال‌های سال ساکن آن شده بود پس از مرگش خالی می‌شود و آرام‌آرام خالی بودن خانه برای اهل محله دردسرساز می‌شود و همین امر باعث می‌شود این خانه به فروش برسد و پس از فروش خانه تخریب می‌شود.

«می‌آمد از برجِ ویران مردی که خاکستری بود.»

خانه حسین منزوی شاید میراث گرانبهایی نباشد اما بی‌شک پدر غزل ایران در آن زندگی می‌کرده، بنابراین می‌تواند پیشنهاد خوبی باشد برای خانه فرهنگ و هنر زنجان. مگر هر شهری چندتا از این میراث‌ها در خود دارد. یک شهر باید عمری بر خود بگذراند تا یک نفر مثل منزوی در آن ظهور کند و پیشنهادهای نو و قابل تاملی در زمینه غزل ارائه کند. غزلی که میراثی جاودانه نزد ایرانیان است و هنوز خواندن غزل یکی از بهترین خوشی‌های ما مردمان ایران است. غزل حافظ و سعدی و مولوی و بسیاری دیگر از شاعران همیشه توی ذهن ما هست و داریم با آن زندگی می‌کنیم. غزل معاصر هم ویژگی‌های امروز را در خود دارد و منزوی یکی از مهم‌ترین آدم‌های غزل ایران است. کسی که در زمانه شعر نو ایران ظهور کرد و نشان داد هنوز غزل ظرفیت و پتاسیل بالایی برای شعر دارد و دست به کار شد تا این میراث جاودان را دوباره به میان اهل فرهنگ ببرد. او نه‌تنها در غزل استاد بود بلکه در ادامه شعر نیمایی هم تلاش می‌کرد و شعرهای ماندگاری از خود به‌جا گذاشت.  حسین منزوی هشت سال است که دیگر شعر نمی‌گوید و خاموش شده. اما چیزی که هنوز جریان دارد شعر و تصنیف و ترانه‌های اوست که آدم را جذب خودش می‌کند. و حالا خانه او تخریب شده. خانه‌ای که می‌توانست خانه غزل و ترانه ایران باشد. خانه مردی که تحصیلاتش را نیمه‌تمام گذاشت و به زنجان برگشت تا در همین شهر غزل ایران را متحول کند و میراثی برای ایران باشد.


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در پنجشنبه 9 شهریور 1391 و ساعت 02:20 ب.ظ
در نگاهی به کتاب «داستان های غریب، مردمان عادی» نوشته ی محمد علی علومی |

اسطوره ی مردمان عادی

 

منبع: روزنامه شرق

نویسنده از نوع و شیوه ی زندگی و گذشته اش جدا نیست. و داستان و رمان و هرچه خلق می کند ریشه در نحوه و شکل زیستنش دارد. اگر این فرض را قبول کنیم و «داستان های غریب، مردمان عادی» را بخوانیم بی شک شگفت زده خواهیم شد و خواهیم گفت چه زندگی حیرت انگیزی. در توضیح این کتاب نوشته شده: «مجموعه داستان های کوتاه و به هم پیوسته» و همین داستان های کوتاه آرام آرام در طول مجموعه خواننده را جذب می کند.

«داستان های غریب، مردمان عادی» دهمین شماره از سری کتاب های «قصه ی نو» نشر «افکار» است. در همین مجموعه پیش تر هم رمانی دیگر از محمدعلی علومی نویسنده ی این کتاب چاپ شده است.

اما این کتاب چه ویژگی هایی دارد که خواننده را جذب می کند؟

در این نگاه به این مجموعه داستان به دو مقوله خواهم پرداخت که بروز بیش تری در طول کتاب دارد. یک) استفاده از فرهنگ عامه ی مردم و دو) اسطوره پردازی و اسطوره سازی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در دوشنبه 16 مرداد 1391 و ساعت 01:38 ب.ظ
نگاهی به «زنانگی و روایت‌گری در‌هزارو یك شب» نوشته‌ فرهاد مهندس‌پور |

كتاب بالینی تخیل

نگاهی به «زنانگی و روایت‌گری در‌هزارو یك شب» نوشته‌ فرهاد مهندس‌پور

·         

منع: روزنامه شرق  

«زنانگی و روایت‌گری در‌هزار و یك شب» نوشته‌ «فرهاد مهندس‌پور» همان‌گونه كه از نامش بر می‌آید به كتاب مهم «هزار و یك شب» پرداخته است و تكنیك‌های روایت‌گری و قصه‌پردازی را در این كتاب جست‌وجو كرده و آن‌ها را به خواننده نشان داده است. 
از دو منظر به این كتاب نگاه می‌كنم، یكی «اسطوره و كاركرد‌های آن در هزار و یك شب» و دیگری «كشف تخیل‌پروری در‌هزار و یك شب.» 
در كتاب مهندس‌پور جمله‌ای هست كه ما را به جهان اسطوره‌ای «هزار و یك شب» وارد می‌كند و شكل اسطوره‌پردازی در این كتاب را نشان می‌دهد: «هزار و یك شب هر چند خاستگاهی اسطوره‌ای دارد، نقطه‌ ذوب اسطوره نیز هست.‌هزار و یك شب اسطوره را روزمره می‌كند...» (ص 62) 
این جمله در فصل نخست این كتاب آمده. فصلی كه مهندس‌پور در آن به بنیادهای اسطوره‌ای و بن اندیشه‌های این كتاب كهن پرداخته و خواننده را به اسطوره‌های ایران باستان ارجاع می‌دهد كه هركدام به گونه‌ای به كتاب «هزار و یك شب» راه پیدا كرده‌اند.
اما نكته‌ مهم و قابل‌ توجه در این كتاب كهن این جمله‌ مهندس‌پور است كه‌هزار و یك شب در عین حالی كه از اسطوره‌ها استفاده می‌كند در عین حال آن‌ها را روزمره می‌كند. اما روزمره كردن اسطوره چه حسنی می‌تواند داشته باشد؟ یكی از مهم‌ترین ویژگی‌هایی كه می‌توان برای آن برشمرد كاركردی‌ و قابل لمس‌شدن اسطوره است. اگر به اسطوره با نگاهی كلاسیك نگاه كنیم به خودی خود دور از دسترس و دور از ذهن به نظر می‌رسد اما به محض اینكه اسطوره كاركردی روزمره به خود می‌گیرد، عینی‌تر و قابل لمس می‌شود. یعنی چه در مضمون و چه در شخصیت‌پردازی اگر كاركردی روزمره به اسطوره داده شود از شكل دور از دسترس بودن خارج می‌شود و این كار را «هزار و یك شب» با اسطوره انجام داده است. 
كتاب مهندس‌پور در سطحی دیگر به تكنیك‌های به كار رفته در «هزار و یك شب» پرداخته است. اما این تكنیك‌ها چیست؟ 
«هزار و یك شب» پر است از داستان. این داستان‌ها هم تودرتویی بسیاری دارند، یعنی از دل داستانی به داستانی دیگر می‌رویم و گاه این تودرتویی تا آن‌جا پیش می‌رود كه خرده داستان و روایت به وجود می‌آید. «هزار و یك شب» منبع بسیار خوبی است برای نوشتن داستان یا نمایش‌نامه یا فیلمنامه. هم به جهت سوژه‌پردازی و هم به جهت الهام‌هایی كه می‌توان از این كتاب گرفت و نیز كشف و به‌كارگیری تكنیك‌های به كار رفته در این اثر.
این كتاب را می‌توان كتاب بالینی تخیل دانست. كتابی كه سرتاسر پر است از اتفاق و حادثه و همه‌ این حوادث و اتفاق‌ها نیز بر پایه‌ تخیل بنا گذاشته شده‌اند. اما چرا بر تخیل تاكید می‌كنم؟ از آن‌رو كه در آفرینش‌گری ادبی و هنری بی‌شك یكی از مهم‌ترین وجوه خلق محسوب می‌شود. اما این تخیل چیست؟
آیا صرف داشتن تخیل می‌توان اثر هنری خلق كرد؟ آیا «هزار و یك شب» با پشتوانه‌ تخیل بسیاری كه در آن خرج شده به اثری ماندگار تبدیل شده است؟ این تخیل از كجا شكل می‌گیرد؟ و بسیاری سوال‌های دیگر كه می‌توان به آن پرداخت. كتاب مهندس‌پور به این سوال‌ها پاسخ می‌دهد. «زنانگی و روایت‌گری در‌هزار و یك شب» كتابی تكنیكی است. 
یك بخشِ آفرینش‌گری ادبی و هنری، قصه‌پردازی و سوژه‌یابی است و بخش مهم دیگری كه می‌توان به آن اشاره كرد، تكنیك‌هایی است كه در یك اثر به كار رفته است. تكنیك حاصل تخیل و ممارست است.
«هزار و یك شب» كتابی مخیل است متكی بر تكنیك‌ها و قصه‌های بی‌شماری كه در خود جا داده است. فرهاد مهندس‌پور در كتاب خود به این تكنیك‌ها اشاره كرده و نحوه‌ قصه‌پردازی و روایت‌گری را در كتاب «هزار و یك شب» تشریح كرده است. در واقع می‌توان گفت كه كتاب مهندس‌پور كتاب تكنیكی تخیل است. كتابی كه به خواننده كمك می‌كند تا تخیل به كار رفته در «هزار و یك شب» را به صورت تكنیكی بشناسد. 
«زنانگی...» در پنج فصل تنظیم شده است. «در جست‌وجوی شهرزاد روایتگر»، «گفت‌وگو و روایتگری ایرانی»، «روایت‌گری در‌هزار و یك شب»، «ریختار روایی‌هزار و یك شب» و «زنان در‌هزار و یك شب» عنوان‌های پنج فصل كتاب فرهاد مهندس‌پور هستند.

 


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در سه شنبه 13 تیر 1391 و ساعت 11:32 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعضی وقت‌ها که خواب می‌بینم+ دعوت به خواندن مجموعه «دلفین‏‌ها در خواب‏‌هایم شنا می‏‌کنند» شعرهای ساره دستاران+ حرف‌های من درباره خسرو شکیبایی+ جزییات مراسم پایانی نخستین دوره جایزه داستان بیهقی اعلام شد+ ستون رویاهای بدون امضا که در سه‌شنبه‌های روزنامه فرهیختگان منتشر می‌شود:+ درباره بیدل دهلوی+ رویاهای زمینی+ خانه حسین منزوی در زنجان تخریب شد+ در نگاهی به کتاب «داستان های غریب، مردمان عادی» نوشته ی محمد علی علومی+ نگاهی به «زنانگی و روایت‌گری در‌هزارو یك شب» نوشته‌ فرهاد مهندس‌پور+ «مراثی یک روایت ساده» منتشر شد+ «مراثی یك روایت ساده» توزیع شد+ مجموعه‌ی داستان جدید بهاءالدین مرشدی با نام «مراثی یك روایت ساده» به چاپ رسیده است.+ مجموعه ی " قصه نو" ی نشر افکار در نمایشگاه، شبستان، راهروی 21، غرفه 6+ نگاه محسن بوالحسنی به مجموعه داستان «رویای این پاریسی دیوانه»

صفحات: 1 2 3 4 5 6