تبلیغات
ما جماعت چاپلین ندیده
طرحی برای یک داستان | داستان ,

طرحی برای یک داستان

 

نمی شود او را به حال خودش رها کرد. به سمتش دویدم، داشت از پشت بام خودش را پرت می کرد. دیر رسیدم و او خودش را پرت کرده بود. همیشه این طور وقت ها باران می آید و او می نشیند و آرام آرام بدون این که کسی متوجه بشود گریه می کند و من تنها کسی هستم که این حالت او را می فهمم ولی به سمتش نمی روم. و من تنها روزنامه می خوانم. صفحه ی حوادث را. این طور شاید خودم را آرام کنم که اتفاقی هولناک تر از خود را پرت کردن از پشت بام هم هست. شبیه پوشیدن پیراهن مشکی که من در مرگ او می پوشم و او هیچ وقت متوجه نمی شود که برایش ناراحت هستم.

ناراحتی ام را انکار نمی کنم. همین حالا هم می گویم برایش ناراحت هستم و نگران. همین بعدازظهر همه ی استکان ها را شکست و بعد خودش را شکست. خودش را بلند کرد و به زمین کوبید و ترک برداشت و شکست.

 


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در جمعه 18 دی 1388 و ساعت 11:10 ق.ظ
نگاهی به نمایشنامه ای از آرتور میلر | از همین حرف ها ,

زندگی در جنگ

یا حقیقتاً «جو کلر» شخصیت اصلی است؟

در نگاهی به «همه‌، پسرانِ مَن» نوشته­ی آرتور میلر

بهاءالدین‌مرشدی

آرتور میلر و همسرش

 

منبع: وب سایت جامع استهبان

چه هنگام شخصیت‌ها خودشان و درون‌شان را بروز می‌دهند؟
به گمان مَن شخصیت‌ها همیشه ساکت‌اند. شخصیت‌های یک نمایشنامه  هیچ‌گاه از خودشان چیزی برای ما فاش نخواهند کرد. پس نمی‌توان به انتظار نشست تا یک شخصیت از خودش حرف بزند. بااین همه، ما همیشه با آدم‌های یک نمایشنامه روبه رو هستیم، آنها را می‌بینیم و می‌شناسیم و با آنها  همراه می‌شویم. این پارادوکسِ هولناک یک نمایشنامه است.
«همه‌، پسران من» نمایشنامه‌‌ای است با آدم‌های خاصِ خودش. آدم‌هایی معمولی که بی‌شک زاییده‌ی دنیای مدرن هستند. شرایط دورانِ مدرن، مثل «جنگ جهانی دوم» آنها  را مجبور کرده است تا عمل تراژیک خود را رقم بزنند و چونان «ادیپوس» یا «هملت» و یا «مکبث» گرفتار چنین عملی باشند و حتی وحشتبار‌تر عمل کنند. چون در دنیایی قرار گرفته‌اند که دیگر خدایان برایِ‌شان تصمیم نمی‌گیرند بلکه خودشان هستند که سرنوشت‌ِشان را رقم می‌زنند. دوران مدرن با مشخصات ظاهری و باطنی خود، اما همچنان درگیر سعد و نحس بودن روزها، به کمک «‌جو»، «کریس»، «لاری» و «کیت» کلر نمی‌آید. جایی که «فرنک» می‌گوید:
فرنک: آره، کیت می‌خواد بفهمه که بیست وپنج نوامبر روز سعدی لاری هست یا نه.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در جمعه 13 شهریور 1388 و ساعت 01:57 ب.ظ
22 مرثیه در تیر ماه منتشر شد | از همین حرف ها ,

 

22 مرثیه در تیر ماه

منبع: هم میهن

محمد شمس لنگرودی جدیدترین مجموعه شعرش را با عنوان «22 مرثیه در تیر ماه» توسط سایت خبری هم میهن به صورت pdf منتشر کرد.

این کتاب که شامل اشعاری مرتبط با اتفاقات اخیر است از طریق سایت هم میهن در اختیار خوانندگان عزیز قرار گرفته است.

مجموعه به صورت فایل pdf در 22 قطعه تنظیم شده است.

لینک کتاب را به صورت pdf دانلود كنید:

22 مرثیه در تیر ماه

 

 

 


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در جمعه 19 تیر 1388 و ساعت 01:49 ب.ظ
Budha is still suffering | داستان ,

Baha'edin Morshedi

translated by
Sina kamalabadi
منبع: نشریه ادبی امضا

 

Baha'edin Morshedi
 
Budha is still suffering
 
The desire to obtain something annoyed them.
So much they thought to remember something but it was fruitless. And they were the people who sunbathed everyday by the earthen wall. The sunlight taste was nice.They had felt hats, black roomy pants and long mustache and the hair which wasn't whitened uselessly and a waistcoat fixed on their body.
And so much they tried to sit aside to have somebody beside them but they couldn't. Some sunlight and then some shadow. The shadow comes near to chil the temprature and increase the joy. Then the yawn would come.
They couldn't say anything, No mtter what.Beside the everyday friends, everyday. The yawn comes and some dozzing by the same earthen wall such as always.
They are always sitting there. Always exept for the day when somebody is buried. Some laughing. And they suffered from nothing,neither from the past time nor the future.Just the desire to have something annoyed them

 

بهاء الدین مرشدی
 
بودا هنوز رنج می كشد
 
آرزوی داشتن چیزی رنج شان می داد .
هر چه فكر كردند تا چیزی به خاطرشان بیاید ، به نتیجه ای نرسیدند . و آن ها آدم هایی بودند كه هر روز كنار دیوار كاهگلی آفتاب می گرفتند . كه آفتاب طعم خوبی داشت . كمی كلاه نمدی ، شلوار گشاد سیاه و سبیل های بلند آویزان و موهای در آسیاب سفید نشده و جلیقه ای كه چفت شده است روی تن .
و آن ها هر چه كردند كمی آن طرف تر بنشینند كه كسی كنار آن ها بتواند بنشیند ، نتوانستند . كمی آفتاب و بعد هم كه سایه . سایه كه همیشه خودش می آید همان حوالی و اطراف ، كه خنك كند گرما را و لذت را آن قدر كند كه خمیازه بیاید .
چیزی نمی توانستند بگویند ، حالا از هر چه كه باشد . كنار رفیقان همیشه ی هر روز ، خمیازه كه بیاید ، كمی چرت كنار همان دیوار كاهگلی ، مثل همیشه .
همیشه همان جا نشسته اند . همیشه ، مگر روزی كه یكی را خاك كرده باشند . كمی خنده و چیزی نه از گذشته و نه از حال و نه آینده و بیش تر سكوت و خیره گی به رو به رو كه همیشه آرزوی داشتن چیزی رنج شان می داد .

 


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در جمعه 14 فروردین 1388 و ساعت 02:38 ب.ظ
آهنگ نا متوازن یك روح | داستان ,


آهنگ نا متوازن یك روح

 

    تمام لاغری اش را از یك ساختمان چهار طبقه ی بی حصار كشیده شده انداخت پایین . از همان بالا یك راست و با پا افتاد توی باغچه های حیاط .

    همیشه آدم هایی هستند كه لاغری یك آدم له شده را به بیمارستان ببرند .

    پله ها را یكی یكی بالا رفت . یكی یكی . در یك كلاس باز بود . كلاس رو به رویی بای جای خوبی باشد برای پرت شدن از یك ساختمان چهار طبقه .

- می توانم ببندم در كلاس را !

و می توانست كه هیچ كس افتادنش را نبیند . و بست و خودش را از یك ساختمان چهار طبقه انداخت پایین و پا افتاد توی باغچه ی حیاط دانشگاه .

    می توانست بمیرد كه مرده باشد . نمی میرد و زنده می ماند كه زنده مانده باشد كه تمام لاغری اش را زیر عصا با خود ببرد هر جا كه می خواهد . كه تمام لاغری اش را بتواند توی دود سیگار پف كند .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در شنبه 21 دی 1387 و ساعت 08:59 ب.ظ
اتاق پشتی | داستان ,


ما تأسف آوریم بهاءالدین را بخوانید

 

اتاق پشتی

" و چون از هفتمین نشانه
پرده بیفتاد
خاموشی
همه در آسمان گرفت
"
مکاشفات یوحنا  


این داستان پیش از این در امضا منتشر شده است.


همیشه اتاق پشتی، اتاق پشتیه. به قد بلند ترین آدم اون جا اگه بگی اتاق پشتی، فوری می گه:
-
همیشه اتاق پشتیه!
یا حتا به اونایی كه همیشه سرشون توی كار خودشونه و به هیچ كس كاری ندارن بگی، همون حرفه كه:
-
اتاق پشتی، اتاق پشتیه!
كنجكاوی خیلی ها كار دستشون می ده وقتی می خوان ببینن توی اتاق پشتی چه خبره. درِ اتاق پشتی رو كه باز می كنن درست می افتن توی تله، نه كه تله، كه چاه. اون وقته كه اون ها هم می یان توی لیست اتاق پشتی. حتا اون دختری كه كاری به هیچ كس نداشت و فكر می كرد سرش به كار خودشه هم وقتی از توی سوراخ كلید اتاق پشتی، اتاق پشتی رو دید زد و اون پسری كه همیشه توی نخ اون دختری بود كه كاری به كار هیچ كس نداشت و فكر می كرد سرش فقط به كار خودشه اون رو دید، اون وقت بود كه اون هم اسمش اومد توی لیست اتاق پشتی.

شیشه های اون جا رو با روزنامه و پارچه ی سیاه پوشانده اند. مهتابی اتاق پشتی همیشه روشنه. حتا شب ها كه هیچ كس توی اتاق پشتی نیست. چند تا صندلی هم هست و یك میز. گاهی توی اتاق پشتی جلسه اس و هر كس به اون جلسه ها دعوت می شه اسمش می ره توی لیست اتاق پشتی. حتا اگه به اتاق پشتی فكر كنید، اسم شما می ره توی لیست اتاق پشتی. الان اسم همه ی شما توی لیست اتاق پشتیه.

 


ادامه ی مطلب
نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در شنبه 13 مهر 1387 و ساعت 07:10 ق.ظ
همیشه آقای پستچی نامه ها رو می رسونه | داستان ,

همیشه آقای پستچی نامه ها رو می رسونه،

” هی آقای پستچی “  نامه ها رو می رسونه

ـ هی آقای پستچی نامه برای من؟

هی آقای پستچی: نامه برای هیچ كس.

ـ هی آقای پستچی فكر می كنی چرا همیشه نامه، آقای پستچی؟

: برای این كه اون آقای پستچی.

ـ هی آقای پستچی  چرا كسی منتظر نامه كه آقای پستچی؟

: برای این كه همیشه باید منتظر یك نامه كه آقای پستچی.

ـ اگه یه نامه بمونه پیش تو كه آقای پستچی؟

هی آقای پستچی: هیچ وقت نامه ای رو كه مونده... هی...

ـ هی آقای پستچی من نامه مو برای كی می تونم بنویسم كه آقای پستچی...؟

هی آقای پستچی: نمی دونه توی كله ی تو چی می گذره كه...

ـ یك كبوتر فكر می كنم از روی بوم پرید.

: همه ی كبوترها برای پریدنن...

ـ هی آقای پستچی اگه یه آقای پستچی نتونه پرواز كنه؟

: اون وقت اون می میره.

ـ اون وقت اگه یكی نامه داشته باشه؟

: اون وقت... اگه یكی نامه داشته باشه؟

ـ هی آقای پستچی...  

هی آقای پستچی:


ادامه ی مطلب
نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در سه شنبه 18 تیر 1387 و ساعت 01:07 ق.ظ
عین روزهایی که جمعه بود | داستان ,

عین روزهایی كه جمعه بود

 

1 – 

    پنج شنبه همه چیز یخ بسته بود. عین این كه سرما لج كند و روی تن بماند. گفتم:

- می خواهم بخندم.

بلند این را گفتم كه:

- شما نمی خواهید بخندید؟

فكر می كنید چه كسی، چه چیز می توانست بگوید؟ یعنی می خواست بگوید:

- ها! خوب است! برویم بخندیم.

هیچ كس نگفت. گفتم:

- باید متقاعدتان بكنم كه ما جماعت باید بخندیم؟

عین این كه مرگ گرفته باشدشان. نگرفته بود. یخ بود. سرما. پنج شنبه.


ادامه ی مطلب
نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در شنبه 28 اردیبهشت 1387 و ساعت 11:05 ق.ظ
لی لا | داستان ,

لی لا

خین وِی لَ بی نَ هَمِی جا. جوری كه ری خونَه وِی لَ بی نَ. آدما دورُبرِ اُو وِی لَ بی نَن. جمع بی نَن. حرف وی لَ بی نَن. بِر وی لَ بی نَن.

-  خین می بینی همِی جا وی لَ بی نَ.

- ها، همِی جا وی لَ بی نَ بی. 

- چی جوری ای جوری خودِشه وی لَ بی نَ بی؟

- خدا می دونَ كه چی جوری ای جوری خودِ شَ  وی لَ بی نَ بی. 

- گاسم  خودِشَ  با خودش ای جوری نَ وی لَ بی نَ بی.

- گاسم.

- ولی مظَنَم خودِشِ با خودش ای جوری وی لَ بی نَ بی.

- یكی بیا ای نَ وی لَ بی نَ.

- پوسیدَ، گندیدَ، بو گرفتَ. یكی بیا ای نَ اَ ای جا وی لَ بی نَ.

- بی چاره بُوآش اگِ ای دخترَ نِ ای جوری وی لَ بی نَ.

- تكه تكه وی لَ بی نَ.

 -خودِش خودشِ ای جوری وی لَ بی دِ؟

 -یكی بیا یِی پارچِی سفیدی، چیزی رو ای مُردَ وی لَ بی نَ. 

- یكی، همه، یكی یِی پارچِی سفید، رو ای مُردَ وی لَ بی نَن.


ادامه ی مطلب
نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در جمعه 16 فروردین 1387 و ساعت 04:04 ق.ظ
شکلی از زن ها | از همین حرف ها ,

شكلی از زن ها

 

 

از جایی دور می آیم

جایی كه پیش از این نبودم

اشیا را می بینم

كه از میانه ی در به من می نگرند.




ادامه ی مطلب
نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در پنجشنبه 9 اسفند 1386 و ساعت 03:02 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ طرحی برای یک داستان+ نگاهی به نمایشنامه ای از آرتور میلر+ 22 مرثیه در تیر ماه منتشر شد+ Budha is still suffering+ آهنگ نا متوازن یك روح+ اتاق پشتی+ همیشه آقای پستچی نامه ها رو می رسونه+ عین روزهایی که جمعه بود+ لی لا+ شکلی از زن ها+ شمس استهبانی+ فردا نیاید و رعنا بیاید+ هایکو+ پیام عزیزی+ شمس لنگرودی

صفحات: 1 2 3