تبلیغات
ما جماعت چاپلین ندیده - فردا نیاید و رعنا بیاید
فردا نیاید و رعنا بیاید | داستان ,

فردا نیاید و رعنا بیاید

 

می خواهم همین فردا كمی حوصله كنم و به قد و بالای رعنا توی آیینه نگاه كنم و بگویم كه خاطرش را خیلی می خواهم . می گویم اگر بیاید رعنا... فردا بیاید...

“رعنا! نقطه سر خط. این جا تمام می شوی و خاطره ات می ماند كه بالا و بلند ایستاده ای كنار حوض آب خانه، همان جا كه...”

    جایی یكی رادیو را روشن كرده است. سرهنگ است. سرهنگ همیشه رادیو را روشن می كند.

“این زنگ در و آن زنگ در... رعنا!”

و سرهنگ بلند می شود و از پله ها پایین می آید. و عصایش را توی هوا تكان می دهد و می گوید:

- رعنا كجا رفت؟

بعد نگاه می كند به من كه:

- تو مگر مشق نداری؟

من تند بلند می شوم و می روم جایی كه مرا نبیند. سرهنگ می آید كنار شیر آب حوض. آن را باز می كند و می گوید:

 - این را این قدر هدر ندهید!

باز می كند.

فردا نیاید و رعنا بیاید

 

می خواهم همین فردا كمی حوصله كنم و به قد و بالای رعنا توی آیینه نگاه كنم و بگویم كه خاطرش را خیلی می خواهم . می گویم اگر بیاید رعنا... فردا بیاید...

“رعنا! نقطه سر خط. این جا تمام می شوی و خاطره ات می ماند كه بالا و بلند ایستاده ای كنار حوض آب خانه، همان جا كه...”

    جایی یكی رادیو را روشن كرده است. سرهنگ است. سرهنگ همیشه رادیو را روشن می كند.

“این زنگ در و آن زنگ در... رعنا!”

و سرهنگ بلند می شود و از پله ها پایین می آید. و عصایش را توی هوا تكان می دهد و می گوید:

- رعنا كجا رفت؟

بعد نگاه می كند به من كه:

- تو مگر مشق نداری؟

من تند بلند می شوم و می روم جایی كه مرا نبیند. سرهنگ می آید كنار شیر آب حوض. آن را باز می كند و می گوید:

 - این را این قدر هدر ندهید!

باز می كند.

“توی مشق هایم جا مانده ای. می گویم، توی مشق هایم جا مانده ای، همه ی حروف بوی تو را می دهد. همان جا جا مانده ای و نیامده ای با من كه بزرگ شده ام. خیلی بزرگ شده ام.”

    سرهنگ مریض شده است. مادر هر چه به سرهنگ می گوید دوا، درمانی، سرهنگ حرف خودش است. حرف خودش كه خوب می شود و قرار است خوب بشود. این قراری است كه خودش می گذارد و باید هم بشود. چون حتما حرف حرف سرهنگ است. سرهنگ سرفه می كند. می گوید:

. 

! 

! 

.

.

!

.

.

!

.

!

.

3 خرداد 1383

- رعنا كو؟

كسی نمی داند رعنا كو! مادر می گوید:

- نمی دانم!

“نمی دانم ... نمی دانم... دو روز رفته ای، مریض شده ام. هیچ كس نمی خواهد بفهمد كه تو نیستی. كی داری توی این دنیا كه منتظرت باشد؟ كی سراغ تو را می گیرد؟ كی می خواهد بفهمد... كی؟ حالا بیا و بگو بلند شو. بلند شو و خودت را تكان بده، بگو بلند شو و خوب شو! نمی شوم؟ می شوم اگر تو بخواهی.”

و نمی آید رعنا! كه حتما برای نیامدن است رعنا! كه حالا هر چه بخواهی دوست داشته باشی اش! كه مگر برای دوست داشتن است رعنا. كه مگر می گذارد تو دوست داشته باشی اش. كه مگر وقتی تویی كه سرهنگ هستی و فرمان فرمان توست به صف می ایستد رعنا؟ كه سركش است او. كه اگر بخواهی به او افسار بزنی و سوارش بشوی رم می كند كه نمی شود كه عین عصیان است كه عین طغیان است كه عین زن است كه به بند نمی آید، نمی توانی كه اگر بخواهد هم او به بند نمی آید. حالا همه به صف بایستید تا رد شود و به  او احترام بگذارید كه رد بشود كه می خواهد رد بشود

    از توی اتاق رعنا صدا می آید. مادر می گوید:

- از توی اتاق رعنا صدا می آید.

این را مادر آرام می گوید كه ما خواب هستیم و نمی فهمیم. پدر بیدار است. چراغ ها خاموش است.. می گوید:

- بخواب زن. به ما چه

- به ما چه؟ اگه این دختره بلایی سرش بیاد

خواب می روند. صدا می آید، تا صبح صدا می آید. نا مفهوم، خیلی نامفهوم. صدای بشقاب كه حتما دارد می شكند و ما خواب هستیم. صدای آب و... صدای بسته شدن و باز شدن در و... ما كه چیزی نمی فهمیم. نمی توانم از جایم بلند شوم كه بروم تا پای پنجره اش. پای پنجره اش كه گلدان دارد و تنها اتاق آن جاست كه گلدان دارد. كلید لای خاك های گلدان است. باید آن جا باشد. همیشه آن جاست. این را من می دانم و... رعنا می داند كه من می دانم و هیچ وقت به كسی نگفته ام كه می روم آن جا. تا حالا چند بار رفته ام آن جا. توی خانه ی رعنا كه همه چیز توش هست. همه چیز تمیز است آن جا. سرهنگ می گوید:

- پدر سگ گلدان را خراب می كنی. برو آن طرف.

می روم و آن دور و برها پیدایم نمی شود.

كلافه ام می كند این بچه كه نمی گذارد گل رعنا جان بگیرد و هی خاكش را دست می زند. همین عصا را می زنم توی سرش حتما كه دیگر دست به گلدان رعنا نزند. كه حالا كه خانه نیست نرود طرف گلدان كه اگر بشكند گلدان رعنا ناراحت می شود از دست این بچه ای كه مشق ندارد و هیچ وقت لابد مشق ندارد كه با این گلدان ور می رود.

    دیگر به سراغ مشق های بچگی ام نمی روم. دفترم را قایم می كنم تا مادر آن را نبیند. می گویم گم كرده ام! دیگر برایم دفتر نمی خرد. می گوید: نمی خرم. می خرد. یكی می خرد. آن را هم قرار است گم كنم. پر می كنم از رعنا

    رعنا می آید. سرهنگ صدای در را شنیده است كه می آید پای پنجره

- سلام دخترم.

رعنا می خندد. سلام می كند. كنار حوض كه ایستاده است سلام می كند و شوخی می كند با سرهنگ. سرهنگ می خندد.

    رعنا به من هم نگاه كن. به من نگاه كن تا به تو نخندم. اخم كنم و چیزی نگویم. حتا سلامت نكنم. تا بفهمی كه اصلا دوست ندارم این طور با سرهنگ بخندی. سرهنگ می خندد. رعنا نگاه نمی كند. مرا نمی بیند رعنا. كه رعنا ندیده است كه تو رفته ای پنهان شده ای كه دارد می گردد همه جا را می گردد كه پیدایت كند و دست بكشد روی سرت كه موهای سیاهت خوشگل است و خنده ات خوشگل است وقتی به رعنا نگاه می كنی. كه حالا كه بعد از چند روز آمده است خانه رعنا كه تو را ببیند نیستی! كجا هستی؟ رعنا دوست دارد كه تو باشی. رو می كنی به مادر كه:

- مدرسه است؟

- كه مگر مدرسه می رود این پدر سوخته

و این ها را من نمی شنوم كه رفته ام روی پشت بام و تو را نگاه می كنم كه از مادر داری چیز می پرسی و مادر با تو حرف می زند كه مادر همیشه درباره ات حرف می زند كه می خواهد تو را شوهر بدهد لابد كه تنها نباشی! یكی را كه خودت می شناسی و یا یكی كه خودش پیدا می كند برایت كه اصلا خوب نیست دختر تنها باشد آن هم توی این طور خانه ای كه لابد همسایه ها پسر دارند. پسر دارند و تو كه خوشگل هستی و نگاهت می كنند. كه مگر كسی جرات دارد كه نگاهت كند. كه فقط مال من هستی رعنا! كه مگر سرهنگ جرات می كند كه نگاهت كند. كه فقط منم كه تو را دوست دارم.

“همی اگر من حرف نزنم با تو همی دق می كنم. همی دق می كنم اگر تو را نبینم. مرا نگاه كن. سلام نكن، نگاه كن تا همی بفهمم مرا دیده ای و چشم هایت را دیده ام. كه بگویم همی كه من چشم هایت را دوست دارم. و چه قدر كیف می كنم همی كه اگر ببینم چشم هایت را. چشم هایت را همی وقتی كه می خندد.”

    می روم توی اتاق مان كه هیچ كس آن جا نیست. هزار تا خط می كشم توی دفترم كه گم شده است. هزار تا خط و آن ها را یكی یكی خط می زنم

“می خواهد... نمی خواهد... می خواهد... خاطرش را نمی خواهد... می خواهد... نمی خواهد... نمی خواهد...”

نمی خواهد. خاطر سرهنگ را نمی خواهد. می خندم و خوش حال می شوم و می دوم توی حیاط توپ بازی می كنم. توپ را محكم می كوبم به پنجره ی سرهنگ. داد می زند سرهنگ:

- پدر سگ.

- نمی خواهد

 نمی خواهد؟ كه مگر سلام نمی كند سرهنگ. حال سرهنگ را مگر نمی پرسد كه مگر نمی گوید چه قدر كه به شما می آید سرهنگ باشید. می دانم كه می خواهد. خاطر مرا می خواهد. هر چه توپ را بكوبی به پنجره باز هم مرا می خواهد. كی می تواند از دستور من سرپیچی كند؟ كه رعنا می كند. سرپیچی می كند. سرپیچی می كند كه این پسر توپ را می كوبد به پنجره ام. توپ را می كوبد و فرار می كند. فرار می كند و می رود.

    می روم جایی كه مرا نبیند سرهنگ و من ببینم حیاط را كه رعنا كه می گذرد از حیاط، من او را ببینم. كه لااقل او مرا نبیند، من او را ببینم و بخندم كه دیده ام و به كسی نگویم كه باز دیده ام چشم های رعنا كه رد مرا گرفته است و حیاط را دور زده است و رفته است. كه مگر نمی خواهی كه مرا ببینی؟ رعنا را ببینی؟ حالا كه هر وقت می آیم كه تو را، ببینم نیستی و سرهنگ هست كه مگر من تنها مال سرهنگ هستم؟ كه مال تو هستم. مال تو كه دوست دارم موهای سیاهت را كه خوشگل و مخمل است كه دست بكشم كه دوست دارم شیطانی كنی و مرا از گوشه ی حیاط زیر چشمی ببینی. ببینی كه بر می دارم كلید را از توی خاك های گلدان و می روم تو. و تو كه نیامده ای خانه ی من. توی اتاقم نیامده ای و من كه نمی دانم می آیی وقتی من نیستم. خانه نیستم. حتما باید وقتی بیایم بایستم پشت پنجره كه تو را ببینم، ببینم كه می گذری توی حیاط و پنجره را نگاه می كنی و نمی بینی چیزی كه من پشت پنجره ایستاده ام و سرهنگ ایستاده است پشت پنجره و كشیك اتاق مرا می زند كه بیرون بیایم و به او سلام كنم و سرهنگ پر بشود از خوشی. كه درست اتاق او روبروی اتاق من است.

    سرهنگ می آید توی حیاط. اتاق اش درست روبروی اتاق رعناست. جایی كه می شود همه چیز رعنا را زیر نظر داشت. ولی هیچ وقت پای پنجره نمی آید رعنا! نمی آید رعنا! هیچ وقت نمی آید. كنار پنجره نمی آید. می آید، یك بار می آید. وقتی می آید كه دارم توپ را به پنجره ها می كوبم. صدا می كند پنجره، رعنا! رعنا می آید بیرون و می گوید:

- جای دیگری نیست كه توپ بازی كنی؟

نیست. جای دیگری، توی آن حیاط نیست. حیاط كوچك است و خانه همه اش اتاق است. من توپم را باید به كجا بكوبم؟ پاهایم را بالا می برم و محكم می كوبم به پنجره ی سرهنگ كه بسته است. توپ هوای سرد می برد توی خانه ی سرهنگ. داد می زند:

- پدر سگ.

مرا می برد به اتاق اش رعنا. كه آن جا نباشم و سرهنگ نپیچاند گوش هایم را. مرا پیدا نمی كند سرهنگ. نمی تواند پیدا كند.

پیدایت نمی كنم كه كجا می توانی بروی؟ كه مگر چند بار باید شیشه بیندازم اتاقم را. كه مگر رعنا هی ضمانتت نمی كند كه دیگر نمی كوبی به شیشه ام توپ ات را. كه مگر با ضمانت رعنا گوشت را نپیچانم. كه چه قدر مگر باید هوایت را داشته باشد. كه مگر مرا دوست ندارد رعنا! كه مگر نمی داند دیگر نمی توانم هراس كنم. كه صدای بلند قلبم را درد می آورد. كه می زنی و فرار می كنی. كه مگر این جنگ چه قدر باید طول بكشد؟ كه مگر مادرت حالا صدایت نمی كند كه باید بروی نان بگیری؟ كجا گم شده ای؟ كجا گورت را گم كرده ای؟ برو و بگذار رعنا مال من باشد و تنها مال من باشد. كه مگر همین مادرت رعنا را ول می كند؟ كه مگر می گذارد مرا دوست داشته باشد؟ كه می خواهد شوهرش بدهد. رعنا را! كی می خواهد شوهرت بشود رعنا! كه اگر شوهر كنی دق می كند سرهنگ. كه حالا فقط این بچه است كه تو را اذیت می كند. آن وقت با كی طرف است سرهنگ. دشمن قدرت دارد و مالك است. چرا اذیت می كنی سرهنگ را؟

هنوز پیدایم نكرده سرهنگ.

سرم را دست می كشد رعنا.

- شیطانی می كنی

اخم می كند. برای من اخم می كند. انگار كه بگوید سرهنگ را اذیت نكن. انگار كه بگوید به سرهنگ چه كار داری! انگار كه بگوید... می گوید:

- سرهنگ پیر است. اعصاب ندارد. این قدر اذیت اش نكن

سر تكان می دهم انگار كه بگویم چشم! دیگر این كار را نمی كنم.! نمی گویم. نمی توانم نگویم. می دانم كه نمی توانم سرهنگ را نچزانم. می گویم:

- با همین توپ منفجرش می كنم.

می خندم. كه وقتی این طور حرف می زند دوست دارم. دوست دارم كه می خواهد سرهنگ را منفجر كند. دوست دارم كه سرهنگ گوشش را بپیچاند كه دیگر رد مرا نگیرد. این است كه خنده ام می گیرد. پر از خوشی می شوم كه دوستم دارد كه دوستم دارد سرهنگ، این است كه می خندم. می خندد. رعنا می خندد. ریسه می رود رعنا. كه قشنگ است خنده اش، وقتی برای من بخندد رعنا. دوست دارم خنده اش را وقتی مال من است. وقتی مال من است و مال سرهنگ نیست. سرهنگ را می كشم اگر به رعنا نگاه كند. اخم می كنم، كه یعنی خنده ندارد. شوخی نمی كنم. شوخی نكرده ام. هنوز می خندد رعنا كه:

- سرهنگ شده ای! منفجر می كنی

“حالا همه به خط بایستند. می خواهم كه همه به خط بایستند. همه را با هم منفجر كنید. همه شان دارند رعنا را نگاه می كنند. رعنا كه مال من است و مال هیچ كس نیست. كه رعنا فقط مال سرهنگ است. شما پایین دست های احمق به چه حقی نگاه می كنید. حتا سرهنگ هم حق ندارد كه نگاه كند رعنا را. می كشمش اگر سرهنگ نگاه كند رعنا را. توپ را شلیك می كنم و می كوبم توی سرش كه منفجر كند چشمش را، سرش را، كه مال من است رعنا!”

    رعنا رفته ای، نیستی! سراغت را می گیرم. همه اش سراغت را می گیرم. نكند شوهر كرده باشی! كه مگر زنده می ماند سرهنگ اگر بشنود تو شوهر كرده ای! رفته ای نیستی! چند روز است رفته ای. بلایی نیامده باشد سرت! كجا جستجویت كنم. كه رفته ای. كه سرهنگ دوام نمی آورد. بلایی سرش بیاید اگر؟ سراغ تو را از كه بگیرم.؟ كجایی؟ كی می تواند جوابم را بدهد. سرهنگ كفری ام می كند از بس سراغ تو را می گیرد. آن قدر كفری ام می كند كه می خواهم منفجرش كنم. توپ را می كوبم توی سرش. همان طور كه می رود، از پشت می رود می كوبم توی سرش. متلاشی اش می كنم. كه مال من است رعنا.

    فردا می آید و باد می آید و آب چكه می كند از شیر حیاط و مادر گریه می كند. و همسایه ها همه توی آن خانه گریه می كنند. كه سرهنگ را خاك كرده ایم و رعنا نیامده است. مادر گریه می كند برای سرهنگ

    سرهنگ منم كه باید بنشینم كه رعنا بیاید. فردا بیاید و رعنا بیاید. كه رعنا مال من است. مال سرهنگ است. حالا مرا دوست دارد رعنا. تنها مرا دوست دارد رعنا! سرهنگ را.

 


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در چهارشنبه 5 دی 1386 و ساعت 05:12 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعضی وقت‌ها که خواب می‌بینم+ دعوت به خواندن مجموعه «دلفین‏‌ها در خواب‏‌هایم شنا می‏‌کنند» شعرهای ساره دستاران+ حرف‌های من درباره خسرو شکیبایی+ جزییات مراسم پایانی نخستین دوره جایزه داستان بیهقی اعلام شد+ ستون رویاهای بدون امضا که در سه‌شنبه‌های روزنامه فرهیختگان منتشر می‌شود:+ درباره بیدل دهلوی+ رویاهای زمینی+ خانه حسین منزوی در زنجان تخریب شد+ در نگاهی به کتاب «داستان های غریب، مردمان عادی» نوشته ی محمد علی علومی+ نگاهی به «زنانگی و روایت‌گری در‌هزارو یك شب» نوشته‌ فرهاد مهندس‌پور+ «مراثی یک روایت ساده» منتشر شد+ «مراثی یك روایت ساده» توزیع شد+ مجموعه‌ی داستان جدید بهاءالدین مرشدی با نام «مراثی یك روایت ساده» به چاپ رسیده است.+ مجموعه ی " قصه نو" ی نشر افکار در نمایشگاه، شبستان، راهروی 21، غرفه 6+ نگاه محسن بوالحسنی به مجموعه داستان «رویای این پاریسی دیوانه»

صفحات:
نمایش نظرات 1 تا 30