تبلیغات
ما جماعت چاپلین ندیده - عین روزهایی که جمعه بود
عین روزهایی که جمعه بود | داستان ,

عین روزهایی كه جمعه بود

 

1 – 

    پنج شنبه همه چیز یخ بسته بود. عین این كه سرما لج كند و روی تن بماند. گفتم:

- می خواهم بخندم.

بلند این را گفتم كه:

- شما نمی خواهید بخندید؟

فكر می كنید چه كسی، چه چیز می توانست بگوید؟ یعنی می خواست بگوید:

- ها! خوب است! برویم بخندیم.

هیچ كس نگفت. گفتم:

- باید متقاعدتان بكنم كه ما جماعت باید بخندیم؟

عین این كه مرگ گرفته باشدشان. نگرفته بود. یخ بود. سرما. پنج شنبه.

عین روزهایی كه جمعه بود

 

1 – 

    پنج شنبه همه چیز یخ بسته بود. عین این كه سرما لج كند و روی تن بماند. گفتم:

- می خواهم بخندم.

بلند این را گفتم كه:

- شما نمی خواهید بخندید؟

فكر می كنید چه كسی، چه چیز می توانست بگوید؟ یعنی می خواست بگوید:

- ها! خوب است! برویم بخندیم.

هیچ كس نگفت. گفتم:

- باید متقاعدتان بكنم كه ما جماعت باید بخندیم؟

عین این كه مرگ گرفته باشدشان. نگرفته بود. یخ بود. سرما. پنج شنبه.

2 –

    تعطیل... تعطیل... عین این كه جمعه باشد. هیچ كس متقاعد نشد كه خنده كنیم. عین این كه درد باشد توی دل و تو نتوانی بخندی. بلند داد زدم، بلند:

- یخ زدید... زدیم... بخندیم...

خواستم بخندم یا لبخند بزنم. هیچ كس نفهمید چرا نتوانستم. شاید چون كسی نخواست بخندد. بخندم. شاید چون كسی نخندید. باید متقاعدشان كنیم. بیایید باهم متقادشان كنیم بخندند. یخ شده توی دل شان. شما این طور فكر نمی كنید؟ خب حالا بیایید بخندیم!

    جمعه بود. عین همه ی جمعه ها. همه جا شلوغ بود اما. آدم ها به همدیگر تنه می زدند. تنه می زدیم. صدای شكستن یا به هم خوردن یخ یا تراشیدن یا ساییده شدن یخ، توی دل را خالی می كرد. عین این كه چیزی آن جا، جای دل نباشد. یخ باشد. جمعه باشد.

3 –

- دستتان را به من بدهید آقا! باور كنید ما باید با هم دست به دست هم بدهیم... می پرسید برای چی؟ گرما می پیچد توی تنمان.

4 –

    یكی راضی شد. بعد یكی دیگرراضی شد. بعد هم... حالا یقین كن راضی شده ایم همه بخندیم. باید فكر كنیم كه چه طور بخندیم. یا به چه چیز بخندیم. پیشنهاد می دهم كه بنشینیم این را حل كنیم. یخ روی صورت ها بود كه فكر كردیم. باید به ذهن مان می آمد كه شرایطش را آماده كنیم. شرایطش را جور كنیم. جوری كه بشود خندید. باید به ذهن مان می آمد كه قبل ترها می خندیدیم. و یادمان می آمد كه جایی داشتیم برای خنده، پیش ترها. اسمش را گذاشته بودیم، باشگاه.

    حالا كه فكر می كردیم یادمان می آمد كه اسمش را گذاشته بودیم باشگاه خنده. همه قرار می گذاریم فردا حتما برویم آن جا. تمیز كنیم. نو كنیم. خاك هایش را پاك كنیم كه حتما دیوارهایش خاك گرفته است.

5 –

    دیوارهایش پر خاك بود. بوی خاك می داد. كهنگی. بوی نم و سرمایی كه مثلا توی یك سرداب می پیچد، به همان حتا ترس آوری. خاك هایش را پاك كردیم. باید فكر می كردیم آن جا را چه طور سروسامان بدهیم كه بشود خندید! گمان كن چند روز مشغول باشی آن جا را رفت و روب كنی! چند روز زمان می برد. دیوارهای طبله برداشته را تعمیر كنی. رنگ. سامان بدهی. همه باید كمك كنند. كمك می كردند.

6 –

    یادم می آید پیش ترها. موسیقی داشتیم. خیلی خوب می زد. توی جعبه حبس می شد. می ماند. سال ها اگر می خواستی آن جا حبس بود تا تو بخواهی برایت چیزی بخواند، همان موسیقی را بخواند.

    فكر می كنی آن موسیقی حالا كجاست؟ پرسیدم:

- كجاست؟

    هیچ كس می دانست؟ این را از خودم پرسیدم. شاید كسی می دانست جعبه هایی كه در آن آهنگ ها حبس بودند چه شده است! یادم می آید نورها توی باشگاه می رقصید و جعبه صدا می داد. موسیقی. بلند. شاد. عین این كه خودش بلند بلند بخندد. آن قدر تا نفسش ببرد و تو هنوز بخندی! و من عین بچه ها می خندیدم.

7 –

    توی آن شلوغی بچه بودم آن وقت ها. قدم نمی رسید كه آن طور بلند بخندم. عین بچه ها بلند می خندیدم. هنوز باید حتا بتوانم آن طور بخندم. دیگر نتوانستیم. حالا بیا فراموش كنیم كه روزی آمد كه نتوانستیم بخندیم.

***

- خودت را تكان بده... شلوغ كن... توی شلوغی خودت را ول كن! به خودت اعتماد كن...

توی خودمان خنده جمع كردیم...

- حالا بلند... با صدای بلند... یك... دو... سه... بخندیم.

بخندیم.

تنها چیزی كه از خنده می توانستیم بگوییم. بخندیم.

- ول كن... بخندیم... یك... دو... سه...

فشار می آوردیم. به خودمان فشار آوردیم.

- تو باید بخندی... یك... بخندیم... دو...

پنج شنبه فشار می آورد. سرما فشار می آورد. فشار دندان هایمان را روی هم قفل می كرد. محكم... سخت... پرزور... فشار افتاد توی تن مان. كم كم با ما یكی شد. دندان هایمان روی هم یكی شد. باید بخندیم... آن قدر بخندیم... آن قدر...

    حالا دارد دندان هایمان می ریزد. همه مان متوجه می شویم كه دندان هایمان دارد خرد می شود. می ریزد توی دهان مان. عین این كه سنگ را با دندان بشكنی. كه حتما خودش خواهد شكست. درد داشت. نمی توانیم... نتوانستیم. توی ما جماعت هیچ كس نتوانست. سرما افتاد توی جان مان. دندان ها ریخت. توی آن جمع... چیزی لزج چسبید به دهان مان. آب دهان مان بین لثه های مان چرخ می زد. سرخی لثه ها بیش تر می شد. سفیدی می ریخت و سرخی و بی رنگی لثه ها خود را نشان می داد. لثه های مان را نشان دادیم. به هم نشان دادیم. تو فكر كن نمی فهمیم كه دندان ریخته و سرخی توی دهان مان خودش را، جایش را محكم كرده. حالا تو فكر كن با لثه های مان بخندیم. نتوانیم بخندیم. آب دهان مان راه باز كند دور لب ها. كف كند. گوشه ی لب ها جا خوش كند. خودش را نشان بدهد. به رخ بكشد. خنده كند. قاه قاه به تو بخندد. سفیدی كف به تو بخندد. شكلك در آورد. داد بزند. هوار كند توی سرت كه بخند، حالا اگر می توانی... صورتت را بگیر آن طرف تا صورت نحس ات را نبینم. دهان ات را ببند. دلم آشوب می كند. بالا می آورد. بالا می آورم. بو می گیرد فضا. بوی آشوب. دل پیچه. تهوع. پنج شنبه بود كه لج داشت.

 

4 مهر 1384


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در شنبه 28 اردیبهشت 1387 و ساعت 11:05 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعضی وقت‌ها که خواب می‌بینم+ دعوت به خواندن مجموعه «دلفین‏‌ها در خواب‏‌هایم شنا می‏‌کنند» شعرهای ساره دستاران+ حرف‌های من درباره خسرو شکیبایی+ جزییات مراسم پایانی نخستین دوره جایزه داستان بیهقی اعلام شد+ ستون رویاهای بدون امضا که در سه‌شنبه‌های روزنامه فرهیختگان منتشر می‌شود:+ درباره بیدل دهلوی+ رویاهای زمینی+ خانه حسین منزوی در زنجان تخریب شد+ در نگاهی به کتاب «داستان های غریب، مردمان عادی» نوشته ی محمد علی علومی+ نگاهی به «زنانگی و روایت‌گری در‌هزارو یك شب» نوشته‌ فرهاد مهندس‌پور+ «مراثی یک روایت ساده» منتشر شد+ «مراثی یك روایت ساده» توزیع شد+ مجموعه‌ی داستان جدید بهاءالدین مرشدی با نام «مراثی یك روایت ساده» به چاپ رسیده است.+ مجموعه ی " قصه نو" ی نشر افکار در نمایشگاه، شبستان، راهروی 21، غرفه 6+ نگاه محسن بوالحسنی به مجموعه داستان «رویای این پاریسی دیوانه»

صفحات: