تبلیغات
ما جماعت چاپلین ندیده - نگاهی به نمایشنامه ای از آرتور میلر
نگاهی به نمایشنامه ای از آرتور میلر | از همین حرف ها ,

زندگی در جنگ

یا حقیقتاً «جو کلر» شخصیت اصلی است؟

در نگاهی به «همه‌، پسرانِ مَن» نوشته­ی آرتور میلر

بهاءالدین‌مرشدی

آرتور میلر و همسرش

 

منبع: وب سایت جامع استهبان

چه هنگام شخصیت‌ها خودشان و درون‌شان را بروز می‌دهند؟
به گمان مَن شخصیت‌ها همیشه ساکت‌اند. شخصیت‌های یک نمایشنامه  هیچ‌گاه از خودشان چیزی برای ما فاش نخواهند کرد. پس نمی‌توان به انتظار نشست تا یک شخصیت از خودش حرف بزند. بااین همه، ما همیشه با آدم‌های یک نمایشنامه روبه رو هستیم، آنها را می‌بینیم و می‌شناسیم و با آنها  همراه می‌شویم. این پارادوکسِ هولناک یک نمایشنامه است.
«همه‌، پسران من» نمایشنامه‌‌ای است با آدم‌های خاصِ خودش. آدم‌هایی معمولی که بی‌شک زاییده‌ی دنیای مدرن هستند. شرایط دورانِ مدرن، مثل «جنگ جهانی دوم» آنها  را مجبور کرده است تا عمل تراژیک خود را رقم بزنند و چونان «ادیپوس» یا «هملت» و یا «مکبث» گرفتار چنین عملی باشند و حتی وحشتبار‌تر عمل کنند. چون در دنیایی قرار گرفته‌اند که دیگر خدایان برایِ‌شان تصمیم نمی‌گیرند بلکه خودشان هستند که سرنوشت‌ِشان را رقم می‌زنند. دوران مدرن با مشخصات ظاهری و باطنی خود، اما همچنان درگیر سعد و نحس بودن روزها، به کمک «‌جو»، «کریس»، «لاری» و «کیت» کلر نمی‌آید. جایی که «فرنک» می‌گوید:
فرنک: آره، کیت می‌خواد بفهمه که بیست وپنج نوامبر روز سعدی لاری هست یا نه.

اما سعد و نحس بودن بیست وپنجم نوامبر دیگر مانند نمایشنامه‌‌های «مکبث» و «ادپیوس» پیش برنده‌ی ماجرا نیست. ابزار قاطعانه‌ی «آرتور میلر» برای نوشتن «همه، پسران من» بی‌گمان عمل‌های خود شخصیت‌های نمایشی از جمله «جو کلر» است. «جو کلرِ» خاموش که زندگی عادی و روزمره‌ی خود را دارد و تا او را در تنگنا قرار ندهیم حاضر به سخن‌گفتن نیست و کارهای روزمره‌اش را انجام می‌دهد. «جو کلر» از اقسام گفت و گو ، حرف‌زدن را بر می‌گزیند. غیر نمایشی‌ترین حالت گفت وگو. اما ما می‌توانیم این شخصیت دنیای امروز را به دیالوگ‌گفتن وادار کنیم. این خصیصه می‌تواند یکی از جذابیت‌های نمایشنامه‌های مدرن، نسبت به گذشتگان خود باشد.
بااین همه، نمایشنامه‌ی «همه، پسران من» نوشته‌ی «آرتور میلر» چه چیزی را برای مخاطب فاش می‌کند؟
دیالوگ در بسیاری از نمایشنامه‌ها ابزاری است برای به عمل وادار کردنِ آدم‌های یک نمایش. اما در نمایشنامه‌ی «همه، پسران من» کدام عملِ نمایشی «کریس» را وادار می‌کند تا از «آن دیور» بخواهد پیش آنها  بیاید؟ کدام دیالوگ ما را به این عمل فرا می‌خواند؟
کریس: می‌خوام اَزَش تقاضای ازدواج کنم.
این یک دیالوگ محوری است. شروع ایجاد تنگنا برای خانواده‌ی «کلر». در یک نمایشنامه -به گمانِ مَن- تا زمانی که شخصیت را مجبور و وادار به حرف‌زدن نکنیم، از خودش چیزی برای ما فاش و بازگو نخواهد کرد. شخصیت‌ها همواره در جهت حفظ موقعیت خود گام برمی‌دارند. بنابراین، تا فشاری به آنها  وارد نشود خود را فاش نمی‌کنند. آنها  معمولاً  اطلاعاتی به ما می‌دهند که مربوط به دیگران است و یا خبری از خودشان را بازگو می‌کنند. آنها  منافعِ‌شان را در نظر می‌گیرند و حرف می‌زنند.
در نمایشنامه‌ی «همه، پسران من»، همه به دنبال منافع خودشان هستند.
دنیای مدرن این منافع را برای «کلر»ها و «دیور»ها تعیین کرده است. منفعتی که به سود هیچکدام نیز تمام نخواهد شد. با اینکه نمایشنامه‌‌ی « همه، پسران من» نمایشنامه‌ای تقدیرگرایانه نیست، اما «‌میلر» از این عنصر به زیرکی سود جسته است.
شاید در دنیای مدرن، تقدیر را به جبر اجتماعی تعبیر کنیم. جبری که هر کدام از آدم‌های دنیای مدرن را وادار می‌کند تا دست به عملی نمایشی بزنند و همچنان با کمی فراز و نشیب ساختار ارسطویی نمایشنامه را حفظ کنند.
پنهان‌کردنِ حقیقت، از نگاه «جو کلر»، با سعی در آشکارکردن حقیقت از نگاه «ادیپوس»، هر دو یک کارکرد در بَر خواهند داشت؛ رخ‌دادن عمل تراژیک و در نهایت بَرملاشدن حقیقت. حقیقتی که در دل «جو کلر» و «ادیپوس شهریار» ترس ایجاد کرده است. «جو کلر»، از دنیای مدرن و انسانی مانند تمام ‌انسان‌ها  و «ادیپوس شهریار» با انسانی برتر و زاده‌ی دنیای اسطوره‌ها. هر دو در دو زمانِ بسیار دور از هم که در نهایت به یک نتیجه منتهی می‌شوند. بَرملاشدنِ حقیقت، حقیقتی که یکی سعی در پنهان‌کردن و دیگری سعی در آشکارکردن آن دارد.
اما بسیاری از اتفاقات نمایشنامه، «جو کلر» را وادار به ایجاد دیالوگ می‌کند. هر چه قدر که عمل او پنهانکارانه است اما عمل‌های نمایشنامه، او را به سمت آشکارسازی حقیقت پیش می‌برند. در عینِ حال، «‌جو کلر» هیچ‌گونه اطلاعاتی را به ما نخواهد داد مگر ما از او بخواهیم.
یک‌بار صحنه‌های ابتدایی نمایشنامه را مرور کنیم:
«لاری کلر، فرزند جو و کیت کلر، در بیست وپنج نوامبر مفقود و کشته شده است».
اما چیزی که تا انتهای نمایشنامه نخواهیم فهمید این است که:
فرنک: ... اگه بیست وپنجم نوامبر روز سعد اون باشه، پس این امکان کاملاً وجود داره که اون هنوز یه جایی زنده باشه... .
با این همه، این دیالوگ پیش برنده نیست. اگر در دنیای اسطوره‌ها این نمایشنامه نوشته شده بود این دیالوگ کارکرد اساسی و حتمی داشت، اما به قول هگل: «واقعیت همواره، سرسخت‌تر از تصور ماست». بنابراین، در دنیای مدرن این نوع تقدیرگرایی به کمک «کلر»ها نخواهد آمد و همچنان جبر اجتماعی آنها را درون کارزار نگاه خواهد داشت.
«جو کلر»، همه‌ی عناصر نمایشنامه را به سمت منافع خود حرکت می‌دهد. او به این سمت تمایل بیشتری دارد، بنابراین ما جمله‌ای کاملاً منفعت‌طلبانه را از زبان او خواهیم شنید:
کلر: خوب، این کار جنگ‌اِه. مَن دو تا پسر داشتم، حالا یه دونه دارم.
این جمله‌ی انتقادی و حساب‌شده، همه چیز را به گردنِ جنگ می‌اندازد. «کلر» - جو کلر- حتماً از این جمله سود خواهد بُرد.
در این نمایشنامه همه چیز با ملاک و معیار جنگ پیش خواهد رفت. نگاهی می‌کنم به پیشینه‌ی نمایشنامه:
-    جنگ، پسر خانواده‌ی «کلر» را از آنها  گرفته است.
-    جنگ باعث شده که تا حدودی شخصیت «جو کلر» در اجتماع، به خاطر زندان رفتن-در عین حالی که تبرئه شده است- زیر سئوال برود.
-    جنگ، «آن» و « لاری» که عاشق هم بوده‌اند را به همدیگر نرسانده است.
و جنگ...جنگ....
-    جنگ، پدر «آن» را به خاطر سهل‌انگاری و فروختن سرسیلندرهای خرابِ شرکت «کلر» به نیروی هوایی ارتش، به زندان فرستاده است.
و...
یکی از اجبارهای اجتماعی، ‌جنگ است. جنگی که خواسته یا ناخواسته همه‌ی شئونات زندگی آدمی را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد. جنگ یکی از کلیدی‌ترین کدهای نمایشنامه است. در نمایشنامه‌‌ی «ادیپ شهریار» اگر بتوان فراگیر شدن طاعون در شهر را عامل بروز کنش نمایشی دانست، در «همه، پسران من» جنگ را می‌توان عامل بروز این کنش به حساب آورد. جنگ چون طاعون همه جا را فرا گرفته و حتی پس از جنگ، تبعات آن، خانواده‌های موجود در نمایشنامه را هم چنان تهدید می‌کند.
جبر اجتماعی، «جو کلر» را مجبور به نشان‌دادن عکس‌العمل می‌کند چه پیش از شروع نمایش و چه در روند نمایش. هرچند که «جو کلر» خود تمایلی به نشان‌دادن عکس‌العمل از خود ندارد. این جبر اجتماعی و تبعات آن می‌تواند به گونه‌ای بر رفتار او تأثیر بگذارد.
بنابراین، جنگ عنصر پُررنگی است. عنصری است که می‌توان به راحتی همه‌ی تقصیرها را به گردن‌ آن انداخت. در جایی «جو کلر» چنین جمله‌ای را به زبان می‌آورد:
کلر: آنی، من هیچ‌وقت اعتقاد به دار زدن آدم‌ها نداشته‌ام.
اما حقیقتاً جنگ، و تنها جنگ، او را وادار کرده است تا چنین جمله‌ای را بر زبان بیاورد. جبری که جنگ برای همه‌ی خانواده‌ها، هر یک به نوعی، ایجاد کرده است.
جنگ جهانی دوم، ارتش، نیروی هوایی برای هواپیماهای خود به سر سیلندر احتیاج دارد. فشار ارتش به شرکت و کارخانه‌ی «کلر» زیاد است. دستگاه‌های کارخانه خراب هستند و سرسیلندرهای ترک‌خورده تولید می‌کنند. جنگ است. جنگ دوم جهانی. سرسیلندرها به ارتش فروخته می‌شود. هواپیماهای پی-40 با سرسیلندرهای خراب به پرواز در می‌آیند؛ جنگ است. هواپیماها سقوط می‌کنند، بیست و یک پی-40 در استرالیا.
در این نمایشنامه، همه‌ی شخصیت‌ها به ما خواهند گفت که پدر «دیور»ها همه‌ی این جنایت‌ها را مرتکب شده است.
«جو کلر» ساکت است، در عین اینکه بسیاری از این اطلاعات را از زبان او نمی‌شنویم و جمله‌های دیگری نیز می‌شنویم:
کلر: تو باید وضعیت کارخونه، تو زمان جنگ رو در نظر بگیری.
اما آیا «کلر» علاقه‌ای به بازگوکردن چنین خاطراتی دارد؟ کدام عملِ نمایشی او را مجبور می‌کند تا این همه خاطره‌ی جنگ، که زمانی او را «آدمکش» خوانده است، به خاطر بیاورد و بازگو کند؟ جمله‌ی «کریس» را به خاطر بیاوریم:
کریس: می‌خوام ازش تقاضای ازدواج کنم.
«جو کلر» در حرف‌هایش به ما اطلاعات می‌دهد. او از دیگران اطلاعات می‌دهد.ما، تا «جو کلر» را، به عنوان شخصیت‌ نمایشنامه، مجبور به حرف‌زدن نکنیم، او هیچ حرفی به ما نخواهد زد. نه‌تنها «جو کلر»، که در معرض اتهام قراردارد، بلکه هر کدام از دیگر شخصیت‌های نمایشنامه.
اگر عمل ازدواج «کریس کلر» و «آن دیور» را از نمایشنامه حذف کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟
سه سال از جنگ می‌گذرد. «دیورِ» پدر در زندان است و «کلرِ» پدر، تبرئه شده است و همه فراموش کرده‌اند که زمانی به «جو کلر» لقب «آدمکش» داده‌اند.
کلر: ... آدم وقتی با کسی ورق‌بازی می‌کنه که بدونه نمی‌تونه آدمکش باشه....
«کلر» نشسته است و بازی ورق‌اش را می‌کند. پرده می‌افتد و نمایش تمام می‌شود.
اصلاً‌ اتفاق جذابی نیست. هنگامی «کلر» شخصیت جذاب و تا حدودی مرموز می‌شود که ما این دیالوگ‌ها را از زبان او بشنویم:
کلر: آدمی زاده‌ست دیگه....
کلر: اون مرد حماقت کرد، اما دیگه آدمکشِش نکنین.
«کلر» چرا چنین تقاضایی از ما می‌کند؟ جواب این پرسش در پارادوکس‌های وحشت‌انگیز نمایشنامه نهفته است. درست در این جمله:‌
کلر: .... تو اون جنگ کی فی سبیل الله کار کرد؟
و پارادوکس هولناک دیگر شخصیتِ «جو کلر»، که با ورود «آن» و قصد ازدواج «کریس» با او شرح می‌دهد. جایی که مسئول اصلی اتفاقِ محوری نمایش مشخص می‌شود و ما می‌فهمیم که «‌جو کلر» مقصر اصلی است نه «استیو دیور».
و پارادوکس حیرت‌آور دیگری که در جمله‌ای از «کلر» نهفته است!
کلر: پس.... مَن چرا بَدَم؟
و پارادوکس خوف‌آور، کلمه‌ی «جنگ» است. جنگی که همه‌ی کسانی که در آن کشته شده‌اند، پسران «جو کلر» هستند. و اعدام خودخواسته‌ی «جو کلر» یا اعدام خودخواسته‌ی «لاری کلر».
ما هرگز از شخصیت‌های نمایشنامه چیزی نخواهیم شنید مگر آنکه آنها را در تنگنا قرار دهیم.
«لاری کلر» و «جو کلر» مرده‌اند. زندگی در خانواده از هم پاشیده شده است. اما آیا ما چیزی از شخصیت آنها می‌دانیم؟
کریس: )تقریباً با گریه) مادر، من منظورم این نبود که اون...
مادر : نه عزیزم، خودت رو مقصر ندون، دیگه فراموشِش کن. زندگی کن.
مادر هرگز خودش را برای ما فاش نخواهد کرد. مادر معتقد است که «لاری» زنده است. به «کریس» پس از مرگ شوهرش -جو- می‌گوید: «زندگی کن». اما:
(وقتی به پله‌های ایوان می‌رسد، هق هق را آغاز می‌کند.)
اما این جمله‌ی نیمه‌های نمایشنامه را چگونه می‌توان تفسیر کرد؟
آن: (می خندد) تنها کسی که خیالش راحته، پدر منه، رو تخت خوابیده.
کریس: من هم خیالم راحته.
این نوشته‌ها را با ‌«ادیپوس» ادامه می دهم، «ادیپوس» هیچگاه نمی‌داند مقصری که خدایان از آن سخن می‌گویند، خود اوست. او بی آنکه خود بخواهد پدرش را می‌کشد و مادر را به زنی می‌گیرد.
توپ را به زمین «همه، پسران من»‌ پرتاب کنیم. «آرتور میلر» از موضوعی قدیمی برای خلق نمایشنامه‌اش سود برده است. ماجرای دیرینه‌ی فرزندکُشی و دیگر، ماجرای پدرکُشی.
خدایانِ جدید-جبراجتماعی- در طالع «جو کلر» چنین تقدیر کرده‌اند که او فرزند خود، «لاری»‌ را خواهد کُشت و فرزند دیگرش «کریس» به کین‌خواهیِ برادر، سر به شورش برداشته و پدر را می‌کُشد .
اما در این کُشتار آنچه بیش از همه اهمیت دارد چیزی نیست جُز زندگی.
یک بار دیگر این پرسش را مطرح می‌کنم که ما از شخصیت‌های یک نمایشنامه چه چیز می‌دانیم؟ آیا ما به عنوان مخاطب می‌فهمیم این شخصیت‌ها با چه انگیزه‌ای دست به چنین کشتاری می‌زنند؟ آیا آنها می‌دانند که چنین سرنوشتی برای آنها رقم خورده است؟ شخصیت‌ها با چه انگیزه‌ای دست به چنین کشتاری می‌زنند؟ آیا آنها می‌دانند که چنین سرنوشتی برای آنها رقم خورده است؟
شخصیت‌های یک نمایشنامه همیشه ساکتَند. شخصیت‌های یک نمایشنامه، هیچگاه از خودشان چیزی برای ما فاش نخواهند کرد. پس نمی‌توان به انتظار نشست تا یک شخصیت از خودش حرف بزند، چون او هیچ اطلاع دقیقی از تقدیرش -جبر اجتماعی- ندارد و این خصوصیت نمایشنامه است. نمایشنامه، که همیشه در زمانِ حال روایت می‌شود.

منبع:
میلر، آرتور- همه،‌ پسران من- ترجمه‌ی حسن ملکی - نشر تجربه- چاپ اول 1376.


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در جمعه 13 شهریور 1388 و ساعت 01:57 ب.ظ
نوشته های پیشین
+ بعضی وقت‌ها که خواب می‌بینم+ دعوت به خواندن مجموعه «دلفین‏‌ها در خواب‏‌هایم شنا می‏‌کنند» شعرهای ساره دستاران+ حرف‌های من درباره خسرو شکیبایی+ جزییات مراسم پایانی نخستین دوره جایزه داستان بیهقی اعلام شد+ ستون رویاهای بدون امضا که در سه‌شنبه‌های روزنامه فرهیختگان منتشر می‌شود:+ درباره بیدل دهلوی+ رویاهای زمینی+ خانه حسین منزوی در زنجان تخریب شد+ در نگاهی به کتاب «داستان های غریب، مردمان عادی» نوشته ی محمد علی علومی+ نگاهی به «زنانگی و روایت‌گری در‌هزارو یك شب» نوشته‌ فرهاد مهندس‌پور+ «مراثی یک روایت ساده» منتشر شد+ «مراثی یك روایت ساده» توزیع شد+ مجموعه‌ی داستان جدید بهاءالدین مرشدی با نام «مراثی یك روایت ساده» به چاپ رسیده است.+ مجموعه ی " قصه نو" ی نشر افکار در نمایشگاه، شبستان، راهروی 21، غرفه 6+ نگاه محسن بوالحسنی به مجموعه داستان «رویای این پاریسی دیوانه»

صفحات:
نمایش نظرات 1 تا 30