تبلیغات
ما جماعت چاپلین ندیده - گم می كنی كه پیدایت كنم لابد
گم می كنی كه پیدایت كنم لابد | داستان ,

گم می كنی كه پیدایت كنم لابد

 

به آزادی و آن چه می زاید،

برای آزاده كاظمی

 

    رها خودش را در من جا می دهد. خودش را جا به جا می كند و بی تابی می كند. بی تابی
می كند و لذت می آورد برای من. منی كه مادر هستم! مادر هستم و یا خواهم بود! مادر می گوید:
- دختر بالش زیر سر است.

و می دانم كه باید شب، زود خانه باشم تا مادر بتواند خوب بخوابد. می خوابد مادر با خیال خوش.

- بچه نخواهم داشت.

این را من می گویم كه چیزی توی تنم پیچیده است. چیزی حتما شبیه به خیال بچه، كه بچه خوب است كه حتا از خوب هم خوب تر است. خوب. این را من می گویم كه بچه دوست دارم. كه اگر باشد رها باشد! خودش باشد و بازی كند و شیطانی كند و مرا بخنداند. كه حتما می خنداند. توی تنم كه هست می خندد. خودم را پنهان می كنم جایی كه كسی صدایش را نشنود. كه خنده اش مال من است و تنها مال من است كه دوست دارم بچه كه دارد شیطانی می كند. كه خودش را بی دلیل توی تن من جا داده است.

گم می كنی كه پیدایت كنم لابد

 

به آزادی و آن چه می زاید،

برای آزاده كاظمی

 

    رها خودش را در من جا می دهد. خودش را جا به جا می كند و بی تابی می كند. بی تابی
می كند و لذت می آورد برای من. منی كه مادر هستم! مادر هستم و یا خواهم بود! مادر می گوید:
- دختر بالش زیر سر است.

و می دانم كه باید شب، زود خانه باشم تا مادر بتواند خوب بخوابد. می خوابد مادر با خیال خوش.

- بچه نخواهم داشت.

این را من می گویم كه چیزی توی تنم پیچیده است. چیزی حتما شبیه به خیال بچه، كه بچه خوب است كه حتا از خوب هم خوب تر است. خوب. این را من می گویم كه بچه دوست دارم. كه اگر باشد رها باشد! خودش باشد و بازی كند و شیطانی كند و مرا بخنداند. كه حتما می خنداند. توی تنم كه هست می خندد. خودم را پنهان می كنم جایی كه كسی صدایش را نشنود. كه خنده اش مال من است و تنها مال من است كه دوست دارم بچه كه دارد شیطانی می كند. كه خودش را بی دلیل توی تن من جا داده است.

    بی دلیل نشسته ای گل دخترم ! گلم تو را كجا پنهان كنم؟ همان جا بمان مادر جان برای من، توی خودم بمان، بزرگ نشو، كه كسی نبیند كه داری بزرگ می شوی، كه بی دلیل رفته ای آن جا! كه حالا اگر بزرگ بشوی باید دلیل بیاورم كه كجا بوده ای! كه نمی گذارند مال من باشی فقط مال من باشی! مال من هستی حتما كه خودت را جا داده ای توی تنم، گلم توی تنم چه می كنی خودت را رها كرده ای توی تنم، رها جان، مادر جان!

    خودم را پنهان می كنم كه مادر نبیند مرا. نبیند كه بچه دارد رشد می كند توی تنم. مادر می گوید:

- دیر نكنی مادر!

و دیر نمی كنم. هیچ گاه دیر نمی كنم و زود می آیم خانه. كه خانه خوب است. كه توی خیابان كه هستم همه مرا نگاه می كنند كه حتما داری توی تنم رشد می كنی! رشد می كنی و می خندی، می خندی كه حتما مردم فهمیده اند توی تنم هستی كه دارند صدایت را می شنوند، صدای خنده ات را كه مادر می گوید:

- چه قدر می خندی دختر؟

و می زنم زیر خنده. خیلی می خندم. كه خنده خوب است. این را خوب می دانم. می دانم كه خوب است خنده وقتی بچه دارد توی تنم می خندد. می خندم كه صدای خنده اش را نشنود مادر! بچه كه می خندد، توی تنم حركت می كند، چرخ می خورد، پا می زند به تنم، جا به جا می شود شادی می كنی حتما یا می پری بالا و قاه قاه می خندی و مرا می خندانی! می خندانی كه مادر می شنود. می شنود و می گوید:

- مادرها چشم دخترشان را می خوانند.

و پنهان می كنم چشمم را كه نبیند مادر، كه انعكاس شیطانی های بچه ام را توی تنم نبیند. مادر همه چیز می داند. می دانم كه داری گریه می كنی توی تنم. گریه می كنم. از درد گریه می كنم. درد می آورد بچه وقتی توی تن باشد. هی به هی كه بزرگ می شوی پر درد می شوی. بیش تر می شوی، لذت می آوری برای من. درد می پیچد كه بلند می شوم، راه می روم، كه حتما باید راه بروم كه اگر تو آن جا باشی مرا مجبور می كنی كه راه بروم. كه نمی شود راه رفت. اصلا نمی توانم راه بروم. كمرم درد می گیرد كه تو داری جان می گیری. كه اگر راه نروم حتما كه تو بزرگ نمی شوی. جان نمی گیری! حتما تو باید با خودت درد بیاوری كه درد بگیرد تمام تنم. كه آن قدر درد بیاوری كه گریه كنم. آن قدر كه مادر بیاید كه چه شده است؟ و خودم را قایم كنم كه هیچ نیست، كه كمی درد می كند سرم. و برود مادر و من خودم را زیر پتو بكشم و دندان بگیرم آن را كه گریه نكنی! توی تنم گریه نكنی و صدایم نكنی كه می خواهی حتم كه بیایی، زود بیایی. كه مگر باید بیایی! كه حالا كه من آمده ام تو می خواهی چه كنی تو این دنیا؟ مادر می گوید دوا درمانی، چیزی! و می دانم كه دوا و درمان بر نمی داری! می دانم كه فقط خودت را به تنم می زنی كه می خواهی بیایی! كه اگر بیایی! كجا پنهانت كنم؟ كجا قایم می شوی؟ چه كنم كه كسی نبیند تو را! نبیند كه مادر شده ام! كه چه قدر خوب است مادر بشوم و تو را توی بغل بگیرم كه بو می دهی كه بوی خوب می دهی! كه هرگز از تنم جدایت نمی كنم! كه تنم بشوی! تنم می شوی و برای خودم و هیچ وقت كه دعوایت نمی كنم، كه بیایم بگویم كه چه قدر می خوابی! كه بچه با خواب بزرگ می شود، كه بزرگ می شوی و رها می شوی و ترس می ریزی توی دلم، توی تنم، كه ترس دارد بزرگ شدنت.

می ترسم. كجا می خواهی بیایی. می ترسم، بگویم تو را از كجا جا داده ام توی تنم؟ تو را اصلا كی به من داده! كی می خواهد بفهمد كه تو مال منی؟ كی اصلا می فهمد كه مال منی و مال هیچ كس دیگری نیستی؟ تو تنها هستی، تنهایی و برایم شادی می آوری كه وقتی می خندی شادی می آوری. كه بچه شادی می آورد. شادی می آورد و خانه پر می شود از صدا. صدای تویی كه رها هستی! مادر داد می زند كه:

- سر و صدا نكن!

بلند می گوید. داد می زند كه صدایش را بشنوم. صدایش را نمی شنوم. هیچ چیز نمی شنوم. توی حیاط داریم بازی می كنیم. با بچه ام داریم بازی می كنیم. دارد شوخی می كند توی تنم. خودش را به دیوار تنم می كوبد. این را من كه مادر هستم خوب می فهمم. شوخی های بچه ام را توی تنم خوب می فهمم كه دارد خودش را برای مادرش لوس می كند. مادر می گوید:

- خودت را لوس می كنی!

مادر می داند كه بچه خودش را باید برای مادرش لوس كند. این است كه خودم را زیر پتو پنهان  می كنم. پنهان می كنم كه مثلا یعنی شوخی. پنهان می كنم كه بچه دارد توی تن من رشد می كند و بزرگ می شود. بیدار نمی شوم. مریض می شوم. نمی خواهم بروم مدرسه. كه آن جا نمی خواهند بفهمند كه دوست دارم بچه ای را كه توی تن من رشد می كند و بزرگ می شود و با هم بازی می كنیم. هر دو با هم شیطانی می كنیم. كه اذیت كه می كنیم معلممان مرا بیرون می كشد حتم و مرا تنبیه می كند و من كه كاری نكرده ام و تنها با بچه ام حرف زده ام و می گویم به خدا فقط با بچه ام حرف زده ام و خیال می كند كه خیالات مرا گرفته و می گوید مادرت را بگو بیاید و مادر كه می آید و نگران، همیشه كه بچه اش دارد خیال می كند كه حتما اصلا خیال خوب نیست برای دختری به این سن و سال كه مگر نباید خیال كنم. كه مگر نمی توانم بزرگت كنم توی تنم. توی تنم كه دختری هستم. كه حالا كه دختری هستم و حتما كه بچه معنی نمی دهد برای من. چه طور باید به آن ها بفهمانم كه دوست دارم بچه ام را. بچه ام را كه مال خودم است. این است كه مریض می شوم و  نمی روم مدرسه كه توی مدرسه همه می فهمند كه بچه دارد در من بزرگ می شود. نمی گذارم بفهمند. كه اگر بفهمند تو را از من می گیرند. تو را كه مال منی و من كه مادرت هستم. این است كه بچه ام را توی تنم پنهان می كنم و به مدرسه می روم.

    پنهانت می كنم. همه جا باید پنهانت كنم. باید با هم بازی كنیم. خودت را پنهان كنی تا تو را نبینند. پنهان كنی و برای من خودت را پیدا كنی و بخندانی مرا. ترسم بر می دارد وقتی پنهان می شوی و می روی تو تنم جایی می نشینی كه نمی دانم كجاست تا كسی تو را نبیند. تا تو را نبینند كه دوستت دارم. حالا یك بار تو چشم بگذار تا من پنهان شوم و تو بگرد و مرا پیدا كن. یك بار من چشم می گذارم و تو را پیدا می كنم. هر روز پنهان می شویم و پیدا می شویم برای هم كه كسی نفهمد. این است كه پنهان می شوی. آن قدر هی پنهان می شوی توی تنم كه هر چه می گردم پیدایت  نمی كنم. شیطانی می كنی كه مادرت را بخندانی. آن قدر پنهان می شوی كه توی تنم گم می شوی. خودت را در تنم گم می كنی. گم می كنی كه پیدایت كنم لابد. می گردم. از مدرسه بر می گردم كه بیایم پیدایت كنم در تنم و دست بكشم روی تنم كه دوستت دارم خیلی. موهای بلندت را كه می بافی حتما كه شیرینی می كنی برای مادر كه بعد كه بزرگ می شوی. كه همه چیز را به هم می زنی. كه باید رسم را بر هم بزنی انگار. كه حالا كه از مدرسه بر گشته ام و كسی تو را در من ندیده باید پیدا بشوی و پنهان شده ای. پنهان شده ای و نمی دانم كجا رفته ای. نمی خواهی بیایی مادر جان! گم شده ای؟ باید حتما گریه كنم! گریه كنم كه بچه نخواهم داشت؟ و این را وقتی بفهمم كه بچه ام را گم كرده ام توی تنم! پنهانش كردم و پیدایش نكردم! كه در تنم قایمش كردم تا نفهمد مادر تا نفهمد هیچ كس دیگر كه حالا كه دختری هستم نباید تو را داشته باشم!

    قهر كرده است رها! از بس پنهانش كرده ام قهر كرده است. از مادرش. با مادرش حرف نمی زند. چند روز است حالا! مادر می گوید:

- خودت را لوس نكن!

نمی تواند خودش را لوس نكند. بچه مگر می تواند خودش را برای مادر لوس نكند! این را فقط مادرها می فهمند. مادرها می فهمند كه بچه ها باید خودشان را برای مادرشان لوس كنند. می آید مادر  بالای سرم. خودم را قایم نمی كنم. دست می كشد توی موهایم.

- لالالالا...

كه حتما باید به خواب بروم كه دارد یعنی نازم را می خرد مادر كه باید نازش را بخرم كه دست می كشم روی تنم. نیست. قهركرده است. مادرها گریه هم می كنند. گریه می كنم. گریه می كنم كه قهر كرده با مادرش و حرف نمی زند. مادر می گوید:   

- نمی خواهی چیزی بگویی!

حتما مادر دلش می شكند و گریه می كند. مادر گریه می كند و من گریه می كنم. گریه می كنم كه:

- گم اش كرده ام مادر!

مادر می بوسد صورتم را و لبخند می زند. مادرها همیشه لبخند می زنند و حرف می زنند.
می خندم. برای مادرم می خندم و خودم را پنهان می كنم زیر پتو.

1 و 28 خرداد 1383


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در پنجشنبه 15 شهریور 1386 و ساعت 06:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعضی وقت‌ها که خواب می‌بینم+ دعوت به خواندن مجموعه «دلفین‏‌ها در خواب‏‌هایم شنا می‏‌کنند» شعرهای ساره دستاران+ حرف‌های من درباره خسرو شکیبایی+ جزییات مراسم پایانی نخستین دوره جایزه داستان بیهقی اعلام شد+ ستون رویاهای بدون امضا که در سه‌شنبه‌های روزنامه فرهیختگان منتشر می‌شود:+ درباره بیدل دهلوی+ رویاهای زمینی+ خانه حسین منزوی در زنجان تخریب شد+ در نگاهی به کتاب «داستان های غریب، مردمان عادی» نوشته ی محمد علی علومی+ نگاهی به «زنانگی و روایت‌گری در‌هزارو یك شب» نوشته‌ فرهاد مهندس‌پور+ «مراثی یک روایت ساده» منتشر شد+ «مراثی یك روایت ساده» توزیع شد+ مجموعه‌ی داستان جدید بهاءالدین مرشدی با نام «مراثی یك روایت ساده» به چاپ رسیده است.+ مجموعه ی " قصه نو" ی نشر افکار در نمایشگاه، شبستان، راهروی 21، غرفه 6+ نگاه محسن بوالحسنی به مجموعه داستان «رویای این پاریسی دیوانه»

صفحات:
نمایش نظرات 1 تا 30