تبلیغات
ما جماعت چاپلین ندیده - نگاهی کوتاه به دو کتاب «ساعت 10 صبح بود» و «چای در غروب جمعه روز میز سرد می‌شود»، احمدرضا احمدی
نگاهی کوتاه به دو کتاب «ساعت 10 صبح بود» و «چای در غروب جمعه روز میز سرد می‌شود»، احمدرضا احمدی | از همین حرف ها ,

خاطراتی که اتفاق نمی­افتند

 

 

منبع: روزنامه شرق

 احمدرضا احمدی بی­شک مبدع و تنها بازمانده‌ی شعری است که آن را موج نو نامیدند. احمدی هم پای شعراش از دهه‌ی چهل و با انتشار نخستین کتاب شعرش به نام «طرح» به دهه‌ی هشتاد رسیده است. دو کتاب او «ساعت10 صبح بود» و «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» کتاب‌هایی است که هم چنان بسیاری از ویژگی‌های شعری احمدرضا احمدی را در خود حفظ کرده است و در عین حال تفاوت‌هایی هم با روزهای پیش از خود دارد.

مشخصه‌ی بارز شعرهای احمدی مشخص بودن مفاهیم در آن‌هاست. زبان احمدی به سمتی حرکت می‌کند که مفاهیم ذهنی‌اش را بیان کند. مفاهیمی که گاه حتی معنایی دقیق، مشخص و قطعی از آن برداشت نمی‌شود. اما چیزی که آن‌ها را از بی‌معنایی نجات می‌دهد ذات شاعرانه‌ی شعرهای اوست. اگر شعرها به خواننده مفهومی را القا نکنند اما می‌توان آن‌ها را حس کرد. نوعی درک برای خواننده ایجاد می‌شود.

در کتاب «ساعت 10 صبح» مفاهیمی که احمدی در شعرهایش استفاده می‌کند در عین حال که شخصی بودن­شان را حفظ کرده‌اند، به سمت عمومی شدن رفته است و به گونه‌ای درک شعرهایش را برای مخاطب بالاتر برده است. این حرکت در کتاب «چای در غروب جمعه ....» نیز ادامه یافته است. احمدرضا احمدی در کتاب «ساعت 10 صبح» به تمهیدی شاعرانه دست پیدا کرده است. تمهیدی نه لزوما خودآگاه، این تمهید باعث شده است که زبان احمدی از زبانی شخصی خارج شود.

برای رسیدن به این تمهیدهای شاعرانه یادآوری چند نکته ضروری است. احمدرضا احمدی شاعری ذاتی است. بنابراین عمق شعرهای او نه براساس تفکر، بلکه براساس همین ذات شاعرانه است. ذاتی که دید او را به جهان، شاعرانه کرده است. به دلیل همین ذات شاعرانه رفتاری ساده در شعرهایش به نمایش می‌گذارد. (سادگی اندیشه­ی احمدی سادگیِ ساده لوحانه نیست بلکه بی تکلف بودن اندیشه‌های اوست) بنابراین هنگامی که خواننده با اشعاری ساده و بی تکلف روبه رو می‌شود نوعی راحتی و نرمی در آن مشاهده می‌کند. از دیگر ویژگی‌های شعری احمدی تصویری بودن شعرهایش‌ است. راحتی و سادگی زبان و دید شاعرانه،  نوعی رفتار ساده را نیز در تصاویر به وجود می‌آورد. تصاویری که خاص خود احمدی است.

اما مهم‌ترین مشخصه‌ی احمدی که او را ممتاز می‌کند و شاعرانگی‌اش را تقویت می‌کند تخیل بی­پایان‌اش است. او با زبان و دید ساده و کودکانه‌اش به جهان، به همراه تخیل بی‌پایان­اش‌، تصاویر بسیاری را در نظر مخاطب مجسم می‌کند.

این تصاویر ساده را حتی در نام این دو کتاب نیز می‌بینیم. او تصویر میزی را به ما ارائه می‌کند که در غروب روز جمعه چای روی‌اش سرد می‌شود. زندگی روزمره در شعرهای احمدرضا احمدی موج می‌زند. «ساعت 10 صبح بود» یک روزمرگی است. یک اتفاق معمولی روزانه است. روزمرگی‌یی که همه چیز در آن به سادگی روزمره است. روزمرگی در شعرهای او مانند شعرهای دیگر شاعران نیست که بسیاری معانی عمیق و پیچیده ی انسانی از آن‌ها باید برداشت کرد. اگر احمدی در شعر زیر از یک اتفاق روزمره سخن می‌گوید از کلمات آن هیچ انتظار دیگری جز روزمره بودن نمی‌توان داشت. در این تکه شعر «زمستان» همان «زمستان» و «بی هودگی» همان «بی‌هودگی» است و معنای دیگری ندارد:

«یکی از ما گفت: صحبت از میوه‌ها کافی است.

باید پالتوها و لباس‌های نفتالین‌زده را از چمدان بیرون بیاوریم

که زمستان نزدیک است

لباس‌ها را از چمدان بیرون آوردیم

لباس‌ها غرق در بی­هودگی بود

چمدان را بستیم.» (چای در غروب جمعه – ص 101)

اما تمهید شاعرانه­ی احمدرضا احمدی، استفاده از تمام عنصرهای بالا است به اضافه ی عینیتی که به این عنصرها می­بخشد. اگر زمانی زبان، نگاه و مفاهیم شعری احمدی شخصی و خاص ذهنِ شاعر بود، در این کتاب‌ها این نگاه و زبان عینیت یافته است. تخیل بی پایان احمدی نمودهای عینی پیدا می­کند. روزمره، عینی و ملموس است. اما باید توجه داشت که این عینیت‌ها لزوماً واقعی نیستند، بلکه ممکن است زاده ی تخیل او باشند.

اما چه گونه نگاه احمدی عینیت یافته است و ملموس تر شده؟

عنصری که بسیار در این دو کتاب می‌بینیم، عنصر خاطره است. احمدی روایتگر خاطرات‌اش است. خاطرات نمونه‌های ذهنی - عینی زندگی روزمره‌ی ما هستند. روایت این خاطرات امکانی را برای او ایجاد کرده است که دیگر زبان احمدی شخصی نباشد و خواننده را در تصاویر کاملاً شخصی و ذهنی‌اش سردرگم نکند.

«در سال 1350 من درست 31 ساله بودم

هنگامی که تو رسیدی آرام پیر شدم

گیسوانم سفید نشد

هنوز مزه‌ی خستگی و پیری را تلخ نمی‌دانستم.

اصلا مزه‌ای در کار نبود ...» (ساعت 10 صبح – ص 81)

گفتن خاطره، جهانی آشنا برای مخاطب ایجاد می‌کند. احمدی از این فضای آشنا استفاده می‌کند و آرام آرام وارد ذهن می‌شود. ذهنی که با توسل به همین خاطرات عینی و ملموس می‌شوند.

این خاطره نوعی نوستالژی را نیز برای مخاطب ایجاد می‌کند. فضای شعرهای او نوستالژی گونه است و خواننده با فضایی آشنا به دورهای ذهن‌اش روبه‌رو می‌شود. اما استفاده از نوستالژی خاص خود احمدی است. این نوستالژی نیز حقیقی نیست بلکه در اکثر مواقع ذهنی است و به تخیل احمدی باز می‌گردد. احمدرضا احمدی ما را رو به روی عکس‌های یادگاری خیالی‌اش می‌نشاند و ما را وادار می‌کند به دورها نگاه کنیم و جلوی دوربین شعر او لبخند بزنیم. او عکس­هایی را در آلبوم­های ذهنی­اش به ما نشان می­دهد و گاه آن­ها را می­سوزاند:

«دیگر قادر نیستم انتظار بکشم

بام­ها از برف تهی است

آلبوم­های عکس سوخته است...» (ساعت 10 صبح – 80)

او در این مرور خاطرات و نوستالژی شاعرانه به دنبال هویت و تاریخ و روزمرگی از دست رفته­اش نیز هست.

«به دنبال شناسنامه‌ام بودم

همه‌ی بهار را در میان کاغذ پاره‌های کاهی

سپری کردم

شناسنامه‌ام را نیافتم

اگر شناسنامه‌ام را می‌یافتم با عطر معطرش

می‌کردم و سپس شناسنامه‌ام را می‌سوختم

و می‌گفتم: سرانجام شاهد بودید که عمر من به پایان رسید

کودکان ولگرد

کنار کاغذ پاره‌های کاهی

گریه می‌کردند.

به دنبال تکه‌ نان و میوه‌های پلاسیده بودند

شناسنامه‌ام را از یاد برده بودم

در آینه که ناگهان نگاه کردم

چهره‌ی پدرم را دیدم.» (چای در غروب ... ص127)

زبان احمدرضا احمدی بسیار ساده حوادث را پیش می‌برد. حوادث نزد او ساده هستند. مفاهیم ساده‌ای نیز در این زبان مطرح می‌شود. همه چیز پیش احمدی روزمره است و پیچیدگی‌یی ندارد. ذهن او همان کلماتی‌ست که بی‌دریغ روی کاغذ ریخته می‌شوند.

همه‌ی این سادگی‌ها به صورت تصویر خود را نشان می‌دهند. احمدی تصویرگر روزمرگی‌هایی است که یا اتفاق می‌افتد و یا اتفاق نمی‌افتد و تنها در ذهن شاعر بروز کرده است.

شاعر «ساعت ١٠ صبح بود» قصد بیان کردن مفهوم به مخاطب ندارد. او تنها روایتگری‌ست که تصاویر بی‌پایانش را هی‌به‌هی در معرض دید قرار می‌دهد.

«دیگر نمی‌خواهم» نخستین شعر این کتاب است که بسیاری از عناصر شاعرانه‌ی احمدی را در خود دارد.

در این شعرِ احمدی، چند عنصر مهم و پیش‌برنده وجود دارد. یکی خواب و دیگری خاطره. این دو عنصر را در بسیاری از شعرهای او می‌توان یافت. خواب در این شعر نوعی سیالیت ایجاد کرده است که به احمدی اجازه می‌دهد در این نوع روایت هیچ قطعیتی نداشته باشد و همه چیز در تردید و در تعلیق باشد. اگر روایتی هست، روایت اتفاقی‌ست که یا افتاده است و یا نیفتاده که از این افتادن و نیفتادن استفاده می‌کند. در این نوع روایت او نوعی تعلیق را رقم می‌زند، نوعی تعلیق رؤیاگونه.

«نمی­دانم چه کسی قلبم را لگدکوب کرد و رفت

یا شاید نرفت»

این رفتن یا نرفتنی که احمدی ساخته است نوعی رؤیاگونگی را برای مخاطب به همراه دارد. در این شعر او، ما را به خواب خود دعوت می‌کند و فضای خوابی را که در بیداری دیده است برای ما روایت می‌کند.

«جسور شده‌ام

زنانی را که دوست داشتم

هر شب به خوابم دعوت می‌کنم»

در حقیقت در این شعرها خواب به سراغ احمدی نمی‌آید بلکه این اوست که خود به سراغ خواب­هایش می‌رود. این خواب‌ها سرشار از خاطراتی است که باز، یا اتفاق افتاده و یا اتفاق نیفتاده است. نوع روایت، روایتی خاطره‌گونه است. مثل این که احمدی قصدی جز بیان خاطراتش ندارد. این نوعی ترفند شاعرانه برای احمدی‌ست. چون همیشه بیان خاطره شیرینی و جذابیتی خاص دارد.

گاهی شعر احمدی را می‌توان مثل همان خاطره تعریف کرد. در این شعر همه‌ی زنانی که دوست می‌داشته را هر شب به خوابش مهمان می‌کند. احمدی به آن­ها یک سیب می­دهد. سیب را گاز نمی‌زنند و به هم تعارف می‌کنند. یک شب یکی از زنان به رودخانه‌ای بی‌آب پرت می‌شود و سپس با دست شکسته به خوابش می‌آید و یک سبد سیب برای احمدی می‌آورد. اما او سردش است و سیب‌ها را نمی‌بیند و به دنبال هیزم برای آتش می‌گردد. به زن‌ها نان بیات تعارف می‌کند اما همه­ی زن‌ها به ایستگاه راه آهن می‌روند و صبح می‌شود و طبیعتاً احمدی از خواب بیدار می‌شود. در این خواب نوعی سوررئالیسم دیده می‌شود. تصاویر رؤیاگونه و سوررئال هستند و او با استفاده از تکنیک خواب این سوررئالیسم را ایجاد می‌کند. خواب هیچ‌گاه ساختار منطقی ندارد اما احمدی از این خواب استفاده می‌کند و ساختاری منطقی و قابل لمس به آن می‌دهد. این خواب و خاطره در شعرهای دیگر هم هست. در دومین شعر کتاب «ساعت 10 صبح بود»  با نام «برای تو» این دو عنصر را می‌بینیم.

«دیگر باید قول دهی که به خواب من نیایی»

در بسیاری از شعرهای احمدی، او بسیاری از کسان خود را گم کرده است و به دنبال آن‌ها می‌گردد. گویا او می‌خواهد با بیان خاطره از کسانی که گم شده‌اند از مخاطب نشانی آن‌ها را بجوید.

«آن روز مه هم نبود

که من تو را

برای همیشه در عمرم گم کردم»

بسیاری از آدم‌های شعرهای احمدی در این رؤیای گم شده وارد مفهومی دیگر شده‌اند. آن‌ها در ابتدای شعر گم می‌شوند و در انتهای شعر می‌فهمیم که مرده‌اند. اما این مرگ، مرگی خشن، گزنده و سیاه نیست. مرگ چهره‌ای مهربان دارد. از خشونتی که در کلمه­ی مرگ وجود دارد خبری نیست. استفاده‌ی احمدی از این کلمه با استفاده‌ی بسیاری از شاعران هم‌نسلش متفاوت است. مرگ در نگاه بسیاری از شاعران هول‌آور است اما این تصویر را در شعرهای احمدی نمی‌بینیم. او ترس از مرگ دارد و به همین خاطر زیاد از مرگ می‌نویسد اما این ترس باعث نمی‌شود که ما تصویر وحشت‌ناک و هراس‌آوری از مرگ داشته باشیم.

«انارهای پاییزی را دانه، دانه می‌کنم

روی قسمتی از قلبم که می‌تپد، می‌پاشم

دیگر حرف از مرگ هم به توصیه‌ی دوستانم نمی‌گویم

تنم را به برف و باران و ویلن سل می‌سپارم»

احمدی مرگ را به درون عکس‌های قدیمی می‌برد و به ما نشان می‌دهد. این تصویر بسیار در شعرها و کتاب‌های دیگر احمدی تکرار شده است. عکس‌های قدیمی چند کارکرد برای او دارند. یکی که مرگ را نشان می‌دهند. نوعی نوستالژی را رقم می‌زند و سپس با این تصویر خاطراتش را مرور می‌کند.

«برای یک عکس یادگاری

او را در حیاط خانه نشاندند

عکس را گرفتند، ظاهر کردند

اما او هرگز از جایش برنخاست

پیراهنی به رنگ پرتقالی بر تن داشت

که در عکس سیاه شده بود» (ساعت 10 صبح بود – صفحه‌ی ٥٩)

مفهوم دیگری که تصاویر و اتفاقات بسیاری را در خاطرات احمدی به وجود آورده فقر است. او بی‌گمان شاعر مرگ و فقر است. اما این فقر هم مانند مرگ چهره‌ای جذاب و شیرین دارد.

«وقتی ما فقر را میان خود تقسیم کردیم

یک سبد انگور ماند و دو سه سکه که در بازار

خرج نمی­شد

چهره‌هامان را از عابران به هنگام عرضه‌ی سکه‌ها

پنهان کردیم

یاد دارم یک غروب جمعه بود

زندگی از کفش و تن پوش و دستان ما

فرسوده می‌شد

اما هنوز ما را باور داشت

ما فرسوده‌ی عشق بودیم و فقر

چه زود دانستیم

زبان مادری ما دردی را

دوا نمی­کند

پس فقر را فراموش نکردیم» (ساعت 10 صبح بود– صفحه‌ی ٥٠)

فقر در بسیاری از شعرها، چهره‌ی خشنِ فقر مادی نیست بلکه فقر نداشتن یکدیگر و دور بودن از هم است.

«زمستان بود

ما دو تن بودیم

تو رنجور از فقر

ما مانده از گم شدن رؤیا

زود دانستیم که باید فقط

به هم پناه ببریم» (ساعت 10 صبح بود – صفحه‌ی ١٨)

آدم‌های شعر احمدی تا تنها هستند فقیرند، در لحظه‌ای که به هم می‌رسند دیگر فقر برای‌شان معنایی ندارد. این فقر نیز در بیش‌تر شعرها در گذشته اتفاق می‌افتد. فقر نوعی خاطره در شعر احمدی‌ست.

بسیاری از مفاهیم دیگری که در شعر احمدرضا احمدی وجود دارد بیش‌تر حول محور همان خاطره و رؤیا می‌گذرد. اما این دو مضمون به دفعات و با تنوع گوناگون تکرار شده است. این تکرار به گونه‌ای نیست که این خاطره و رؤیا نوعی ملال و تکرار در شعر احمدی به وجود بیاورد.

احمدرضا احمدی شاعر رؤیاها و خاطراتی‌ست که یا اتفاق افتاده و یا اتفاق نیفتاده است.

بااین­همه، عناصر بسیاری هست که شعر احمدرضا احمدی را می‌سازد. عناصری چون برخی از کلمات که خاص خود اوست. رجوع و یاد کردن از کودکی، مرگ و ترس از مرگ، فقر و ... که در شعرهای او بسیار دیده می‌شود.

حکایت احمدرضا احمدی، حکایتی طولانی است. عین تخیل بی‌پایانِ خاطراتش.

 

 

1-  کتاب ساعت 10 صبح بود توسط نشر چشمه در تیراژ 2000 نسخه در تابستان سال 1385 و با قیمت 1600 تومان چاپ شده است.

2-  چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود را نشر ثالث با تیراژ 1650 نسخه و در سال 1386 با قیمت 2500 تومان چاپ کرده است.

 

 


نوشته شده توسط بهاء الدین مرشدی در دوشنبه 11 مرداد 1389 و ساعت 10:16 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعضی وقت‌ها که خواب می‌بینم+ دعوت به خواندن مجموعه «دلفین‏‌ها در خواب‏‌هایم شنا می‏‌کنند» شعرهای ساره دستاران+ حرف‌های من درباره خسرو شکیبایی+ جزییات مراسم پایانی نخستین دوره جایزه داستان بیهقی اعلام شد+ ستون رویاهای بدون امضا که در سه‌شنبه‌های روزنامه فرهیختگان منتشر می‌شود:+ درباره بیدل دهلوی+ رویاهای زمینی+ خانه حسین منزوی در زنجان تخریب شد+ در نگاهی به کتاب «داستان های غریب، مردمان عادی» نوشته ی محمد علی علومی+ نگاهی به «زنانگی و روایت‌گری در‌هزارو یك شب» نوشته‌ فرهاد مهندس‌پور+ «مراثی یک روایت ساده» منتشر شد+ «مراثی یك روایت ساده» توزیع شد+ مجموعه‌ی داستان جدید بهاءالدین مرشدی با نام «مراثی یك روایت ساده» به چاپ رسیده است.+ مجموعه ی " قصه نو" ی نشر افکار در نمایشگاه، شبستان، راهروی 21، غرفه 6+ نگاه محسن بوالحسنی به مجموعه داستان «رویای این پاریسی دیوانه»

صفحات: